نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 804
نویسنده : rozbeh92
|
|
اگر میشدروزی...از صبح تا غروب فقط به چشمانت نگاه میکردم...
و همچون شبنمی که میلغزد ...بلغزم بر گونه هایت...
اگر میشد...تو را از دور تمــاشا کنم ...
و نگاهت را بیت بیت در میان غزل هایم بگشایم...
اگر میشد...روزی هزاران بار برایت میمیردم...تا تو بیایی و دوباره جان بر پیکرم بدمی...
اگر میشد...چه خوب میشد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 697
نویسنده : rozbeh92
|
|
عجب صدای دلنشینی...
وقتی گفتی مراقب خودت باش...
و من فقط به نگاهت خیره بودم...
کـه چه چشمان خماری...
وقــتی گفتی حواست کجاست...
تمام وجودم به رقص درآمد...و حواسم را میخواستم ...پرت کنم گوشه ای ...که پیدایش نکنی...
اما چشمانم را چه کنم...کجا مشغولشان کنم...تا تو متوجه التماس نگاهم نشوی...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 981
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی فراموشت می کنم...
در میان کلبه ای از خاطره...
اما تو فراموشم مکن...اینجا در لا به لای یاسهای سپید...هنوز در انتظار آمدنت هستم...
تا تو بیایی...و دوباره بیاد بیاورم که باید زندگی کرد...و دوباره باید عاشقی کرد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 762
نویسنده : rozbeh92
|
|
آری عشقم...اینچنین افسون این شب ها ...
و اینگونه مهر تو در این خرابه قلبم خانه کرده...
گناه از تو نیست...من از این بی رحمی سرنوشت بیزارم...
آری...از زمانه بیداد می کنم...
و گاهی فریاد می زنم و می گریم...
اما این ماتم و عزا... راه به جایی نمی برد...
پس در اوج دلتنگی ...مرا رها کن...تا فراموشن شود...
این شعرها...و این فریاد ها...در سکوت شب های تار من...
رهایم کنند...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 780
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی به دردهایم مینگرم...و دستی به قلبم میکشم...در آن سو خاطره ای...
در خلوت شبانه میخانه ای ...صدایی غریب ناله فریاد میکند...
و من بی آنکه حرفی بزنم...و یا خودم را در میان پیچکها پنهان کنم...
به آسمان مینگرم... که چگونه درهایش را میشوید...و با ماه خلوت میکند...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 772
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی از زندگی خسته می شوم...
از خودم هم بیزار می شوم...فرار می کنم از هر آنچه بر من میگذرد...
گاهی هم...تمام خاطراتت را بر میدارم...و سر به راهی می زنم...
که تو همیشه از آن می امدی...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 811
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی دوستت دارم...
در چشمانت عشق...بر لبانت غزل...و در نگاهت ترنم باران می بینم...
پس همینگونه که هستی بمان...نگاهم کن...تا لبریز شوم از تو و از عشقت...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 871
نویسنده : rozbeh92
|
|
ماه...یا چشمانت...مگر فرقی هم میکند...مگر تفاوتی هم با هم دارند...
وقتی...زیبایی در ماه و در چشمانت به حد بینهایت رسیده...
وقتی...رنگ همان رنگ است...و نمی شود رودررو...و چشم در چشم...به چشمانت خیره شد...
چه فرقی میکند...چشمانت ماه...و یا ماه چشمانت...زیبایی و عشق در هر دو چشمانم را خیره می کند...
و غزل در چشمانم گره می خورد...و عشق از نگاهم می تراود...
وقتی به چشمانت می نگرم...بغض در گلویم میشکند ...و ماه در چشمانم هزار تکه خواهد شد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 927
نویسنده : rozbeh92
|
|
عشقم...
بعضی وقتا...آنقدر در خاطراتت غرق می شوم...
که دیگر نمیتوان در هوایت نفس کشید...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 559
نویسنده : rozbeh92
|
|
فقط خدا می داند...
در پریشانی نگاهم ...چه میگذرد...
وقتی به خرامان گامهایت مینگرم...
و به نگاهت...که به هر سویی میچرخد...
جز خرابه نگاهم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید