نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 854
نویسنده : rozbeh92
|
|
بغض تمام وجودم را می گیرد...وقتی خاک را از سنگ قبرت با اشک چشمانم میشویم...
هر بار دلم میخواهد... با صدای بلند ناله کنم...اشک بریزم و زودتر از بقیه خودم را کمی سبک کنم... اما مگر می شود سبک بود...کاش با چندبغض شکسته ...میتوانستم دوباره سرم را روی پاهایت بگذارم...و کمی به آرامی بخوابم...خوابی که چندیست به چشمانم نمی آید...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 816
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی سکوت میکنی... و به حرفهای دلم گوش نمیکنی...
وقتی عشق حرف اول و آخر این دل بیقرار می شود...و تو فقط نگاهی میکنی و با تمسخر تبسمی میکنی...
وقتی...وقتی از درون ویران میشود نگاهم...و تو چشمانت را به شاپرکها میدوزی...
مگر تو کیستی لعنتی...که اینگونه من عاشق تو ام...و تو بی آنکه حرفی بزنی...فقط نگاهم میکنی...و لبخندی میزنی...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 804
نویسنده : rozbeh92
|
|
اگر میشدروزی...از صبح تا غروب فقط به چشمانت نگاه میکردم...
و همچون شبنمی که میلغزد ...بلغزم بر گونه هایت...
اگر میشد...تو را از دور تمــاشا کنم ...
و نگاهت را بیت بیت در میان غزل هایم بگشایم...
اگر میشد...روزی هزاران بار برایت میمیردم...تا تو بیایی و دوباره جان بر پیکرم بدمی...
اگر میشد...چه خوب میشد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 697
نویسنده : rozbeh92
|
|
عجب صدای دلنشینی...
وقتی گفتی مراقب خودت باش...
و من فقط به نگاهت خیره بودم...
کـه چه چشمان خماری...
وقــتی گفتی حواست کجاست...
تمام وجودم به رقص درآمد...و حواسم را میخواستم ...پرت کنم گوشه ای ...که پیدایش نکنی...
اما چشمانم را چه کنم...کجا مشغولشان کنم...تا تو متوجه التماس نگاهم نشوی...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 980
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی فراموشت می کنم...
در میان کلبه ای از خاطره...
اما تو فراموشم مکن...اینجا در لا به لای یاسهای سپید...هنوز در انتظار آمدنت هستم...
تا تو بیایی...و دوباره بیاد بیاورم که باید زندگی کرد...و دوباره باید عاشقی کرد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 762
نویسنده : rozbeh92
|
|
آری عشقم...اینچنین افسون این شب ها ...
و اینگونه مهر تو در این خرابه قلبم خانه کرده...
گناه از تو نیست...من از این بی رحمی سرنوشت بیزارم...
آری...از زمانه بیداد می کنم...
و گاهی فریاد می زنم و می گریم...
اما این ماتم و عزا... راه به جایی نمی برد...
پس در اوج دلتنگی ...مرا رها کن...تا فراموشن شود...
این شعرها...و این فریاد ها...در سکوت شب های تار من...
رهایم کنند...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 779
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی به دردهایم مینگرم...و دستی به قلبم میکشم...در آن سو خاطره ای...
در خلوت شبانه میخانه ای ...صدایی غریب ناله فریاد میکند...
و من بی آنکه حرفی بزنم...و یا خودم را در میان پیچکها پنهان کنم...
به آسمان مینگرم... که چگونه درهایش را میشوید...و با ماه خلوت میکند...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 772
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی از زندگی خسته می شوم...
از خودم هم بیزار می شوم...فرار می کنم از هر آنچه بر من میگذرد...
گاهی هم...تمام خاطراتت را بر میدارم...و سر به راهی می زنم...
که تو همیشه از آن می امدی...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 810
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی دوستت دارم...
در چشمانت عشق...بر لبانت غزل...و در نگاهت ترنم باران می بینم...
پس همینگونه که هستی بمان...نگاهم کن...تا لبریز شوم از تو و از عشقت...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 870
نویسنده : rozbeh92
|
|
ماه...یا چشمانت...مگر فرقی هم میکند...مگر تفاوتی هم با هم دارند...
وقتی...زیبایی در ماه و در چشمانت به حد بینهایت رسیده...
وقتی...رنگ همان رنگ است...و نمی شود رودررو...و چشم در چشم...به چشمانت خیره شد...
چه فرقی میکند...چشمانت ماه...و یا ماه چشمانت...زیبایی و عشق در هر دو چشمانم را خیره می کند...
و غزل در چشمانم گره می خورد...و عشق از نگاهم می تراود...
وقتی به چشمانت می نگرم...بغض در گلویم میشکند ...و ماه در چشمانم هزار تکه خواهد شد...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید