نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 552
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار...عکست را به سقف آسمان دوخته اند...
این روزها...هر جا مینگرم...فقط تو را میبینم...
با همان تبسم...با همان نیم نگاه پریشان...
ببین...بگو با این همه دلتنگی ...چه کنم...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 1392
نویسنده : rozbeh92
|
|
در اضطراب لحظه های... زخم خورده ای هستم...
كه روزهاي رفته در آن بود... نا پیداست عاشقانه هایی... که نیمه کاره ماندند...
از هم شكافتم همه خاطره ها را...رفتم میان قلبی که نمیتپد...
اما از آنچه در آن بود ...حیران ماندم و پریشان...
گوشه ای از آن...خودم را دیدم ...که زانو در بغل دارم...
شب تیره به یکباره ایستاد...و من خیره به پنجره کلبه عشق...نقش میکنم چشمانت را...
با جنبش برگهای خزان ... پيكر خسته من محو گیسوان زیبایت بود...
که به یکباره ...با ران همه چیز را شست و با خود برد...
و من ماندم و ...همان خاطره های نیمه کاره...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 1388
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی...دل ماندن نداری برو...
برو...قبل از اینکه دوباره صدایت کنم...
برو...لعنتی سریعتر برو...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 613
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی رفت...همه دنیایم را با خود برد...
خنده ...شادی...زندگی...یاد روزهایی که زیر باران قدم میزدیم میکنم...
اشکهایم گونه هایم را سیلی خواهند زد...
چشمانم بیتابی میکنند...قلبم میلرزد...دستانم بی حس میشوند...
وقتی یادش میکنم...
هجوم خاطره هایش...دیوانه ام میکنند...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 1422
نویسنده : rozbeh92
|
|
شايد فکر كني ...میخواهم چند واژه ساده را ...در كنار هم قرار دهم و به تو بگویم...
همیشه میخواهم بگویم...اما به دنبال واژه ای میگردم فراتر از آن...
نیست جملاتی...که بشود نهایت آنرا فهماند...
تنها يك جمله نيست...دنياي لبريز از ناگفته هاست...
همين جمله كوتاه...مرا دگرگون میکند...چه بگویم...و چه بشنوم....
همين چند واژه ...رمانی ست سرشار از عشق...پر است از زیبایی و محبت...
ساده بگویی...و چه ساده بشنوی...عاشقت میکند...
دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 1418
نویسنده : rozbeh92
|
|
زمانی میبینی... بر باد رفته جوانیت...غرورت...
و خود را می بینی در آیینه زمان...که قدم های لرزانت...خسته ات میکند...
از سویی میبینی...گام های شتابزده جوانی...
که چه عجولانه میرود ...بسوی دردهای سرنوشت...
گاهی... سینه ای را به یاد می آورم...که تهی ازعشق و جوانی بود...
و گاه پیری مردی ...که غوز کرده زندگی را بر پشت خود...
و میفروشد...عشق را...اما نه به اهلش...به متر و ذرع و یارد...چه بگویم...
با چه زبانی...
رفتن همیشه خداحافظی نیست...تازه زنده میشوی در چشم دیگران...
که میگویند...چه مرد خوبی بود...کسی ازش بدی ندیده بود...
اما نمیدانند...خودشان روح و روانش را به تاراج برده بودند...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 482
نویسنده : rozbeh92
|
|
به لب هایم آموخته ام...که هر بوسه ای آتشین نیست...
و لب های هر هرزه ای... لایق بوسیدن نیست ...
همیشه...تنها طعم یک بوسه را حس میکنم...
کسی را که نیست...و بوسه هایش را تا ابد از من دریغ کرده...
بوسه... حرمت دارد...باید حد و حریم آنرا دانست...
همیشه ...بی تفاوت و با نیشخند بگذر...از کنار آغوش گناه...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 910
نویسنده : rozbeh92
|
|
نوشته هایم را نذر آمدنت کرده ام...
با کمی غزل... و یک مصرع شعر... نمی دانم چرا ...
برای چه...مگر تو را میشناسم؟
که اینگونه...یادت...هوایت عاشقت ترم میکند...
راه افتاده ام...در میان عاشقانی که گل به دست میروند...
اما من... نه نامی و نه نشانی از تو دارم...فقط یک نگاه مبهمی از تو در خاطرم مانده است...
نه فانوسی...و نه شمعی...و نه ستاره ای که نشانم دهد تو را...
من سرگردان می مانم اگر پیدایت نکنم...
تو هم بیا...بین این همه آواره...من یکی از آنها هستم...
هر جا که دیدی عاشقی...گم کرده راهش را...بدان که اون منم...
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 630
نویسنده : rozbeh92
|
|
در انتظار بوی عطر نفسهایت...ساعت ها را بی تو سپری میکنم...
همین که با هر نسیمی...و یابا هـر واژه ای به هم میریزم...
برایم کافیست...گاه...چنان در هم گره میخورد نوشته هایم...
که نمیدانم چه بنویسم...
تو مرا از رویا به رویا...تا خاطره به خاطره ...خوب میرقصانی...
اجازه بده ...کمی نفس بکشم در هوایت...
دور نیستـم از تـو...کمی تامل کنی ...اشکهایم را خواهی دید...
چه فــرقی میکند ...که بدانی یــا نه...که شعرهایم فقط برای توست...
تو که به هوای من نمی آیی...اما من همیشه سر به هــوای توام...
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 1265
نویسنده : rozbeh92
|
|
در ترنم لبانت...و نجواهای عاشقانه ات...
در گودی گونه هایت...یک زندگی نهفته است...
یک عشق جاریست...در نگاه پریشانت...غزلی مینوازد برایم...
که در شادی چلچله ها...رقص قاصدکها...قلب پریشانم را گم کرده ام...
بر گونه هایم...فرود می آیند شرو شرهای باران دلتنگی...
و تو...تنها نگاهم میکنی...و سکوت چشمانت عذابم میدهد...
همان کافیست برایم...نگاهم کن...لعنتی تو فقط نگاهم کن...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید