نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 1259
نویسنده : rozbeh92
|
|
ﻭﻗﺘـﯽ ﺯﺧﻤﯽ شدی ...حرفی نزن...چیزی نگو...
گلایه هم نکن از کسی...
دیگه نه اون بر میگرده...و نه تو مثل روز اول میشی...
گوشه ای بنشین...و خاطراتت را ورق بزن...و بخند به این زندگی...وقتیوقتی زخمی شدی
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 951
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر شب ...خسته از پرسه های بی دلیل ...در این شهر کهنه به خانه باز می گردم...
باز هم کمی کمتر از قبل ...کوله بار یادت را باز می گردانم...
دست آخر یک روز پیدا می شود...که دیگر در این چمدان چیزی باقی نمی ماند...
یک روز که تمام ساعتهایش را هم زیر و رو کنم... تو را پیدا نخواهم کرد...
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 546
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی اوج می گیرم... در چشمان ماهتابیت...
و گاه سقوط می کنم...در عمق تبسم لبانت...
و گاه دست و پا میزنم...میان گیسوان پریشانت...گاهی
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 725
نویسنده : rozbeh92
|
|
چگونه باور کنم که پر کشیدی...ای کبور مهربانیها...
هنوز سرمست تماشای نگاهت مانده ام...
باور نمی کنی؟
هنوز حضور داری...در میان خاطراتم...
همیشه جاری هستی...در میان آبشار نگاهم...عشقم باور می کنی؟
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 697
نویسنده : rozbeh92
|
|
اَگـر بدانی در دنیـای کــسی هستی...که بی تو نفس نخواهد کشید...
و صــِدای قــلبـش... شقایقها را به گریه وا میدارد...
باز هم بی تفاوت می گذری؟
یا اینکه خود را در میان... آغوشش رها خواهی کرد...
برا ی یک عاشقانه دلنشین...
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 816
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاه چشم هایم با تو سخن خواهند گفت...
ا ما تو عشق مرا کجا جستجو می کنی...چشم به لبانم داری...
منتظری چیزی بگویم...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 2191
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین لعنتی؟
الان دوست دارم ...زبانت را از حلقومت بکشم بیرون...
دلم میخواد اینقدر توی سرت بکوبم ...تا چشمانت جایی را نبینند...
دوست دارم اونقدر گلویت را بفشرم ...تا چشمانت از حدقه بزند بیرون...
اما حیف...زورم بهت نمیرسه روزگار...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1577
نویسنده : rozbeh92
|
|
سکوت کن نازنینم...حرفی نزن ...فقط بگذار خیره شم به چشمان تو ...
پلک نزن... چیزی نگو...تا نرود تصویر نگاه تو...
آرامش آغوشت...حس نفسهایت...همین برایم کافیست دلبرم...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1669
نویسنده : rozbeh92
|
|
همیشه حضور نداری...اما گاهی در لا به لای خنده هایم... که پیدایت می شود...
گریه ام میگیرد...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1671
نویسنده : rozbeh92
|
|
میخواهم بگویم برایت...اما از چه...
از کابوس های شبانه ام ...که وحشیانه هجوم می آورند...
و یا در سکوت گنگ خاطراتی که ...نصفه و نیمه مانده اند...
گم می شوی... در ابهامات پیچ در پیچ مغزم ...
من باورت کرده بودم ...که تو تنهایم گذاشتی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید