نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 746
نویسنده : rozbeh92
|
|
گویی در این حس بیداری ...در میان صدای زنگ ساعت ... لمس انگشتانی خسته...
که رسم میکند بر شیشه پنجره خیالی مست را...که پرسه میزند پا به پای نغمه باران...
و آن سوی صدای گربهی کوچک سیاهی ...که نگاه سر صبحش ...مثل آواز ترنم شبنمی ست...
که میلغزد بر لبان برگی...بیقراری میکند قلبی میان سینه ام...شکسته و رنجور...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 792
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاه و بی گاه از دو چشمم...گاه گاهی از دلم...
بغض می بارد میان ...خانه ویرانه ام...
من ندانم...گریه دارد ابر غمناک دلم...یا که یغضی گر گرفته ...درمیان خیمه ام...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 786
نویسنده : rozbeh92
|
|
مرادر پشت چشمان خمارت...در میان مژه های روبه آسمان رفته ات نگه دار...
مرا برای همیشه در امان دلت...در آغوش مهربانت... محکم و داغ مرا به آرامش برسان...
سپرده ام تمامی عاشقا نه ام را...در بیکران قلب مهربانت...
تو در منی همیشه...و من از توام همیشه...
رهاتر از تو ...و من بی نشان از چهره پاکت...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 796
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو اینگونه نگاهم میکنی...
گویی هزار قصه با من از زبان دلت میگویی...
وقتی لبانت میخواهند...به تبسم غنچه کنند...
گویی تمام خستگی ام را در به در میکنی...
تو مرا همیشه نگه دار... در امان دلت...در کنار بیقراریهای نگاهت...مرا نگه دار...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 742
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی میروی آهسته و آرام...من در کنج سکوت شب ...برای زندگیم شعر دلتنگی میخوانم...
دلم به درد می آید...
وقتی می شنوم هیاهوی بادرا که ...برایم ناله می کند...
و مرا از پریدن و پرکشیدن...باز می دارد آسمان...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 774
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار صدای ترنم اشکهایت را...از سقف خانه ویرانه ام می شنوم...
که چه خرامان می نوازی...دلتنگیهایت را برایم...
و من در کنج خلوت میخانه ای...شراب از لعل چشمانت مینوشم...
تا در میان نجوای عاشقانه ات...دوباره خودم را گم کنم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 772
نویسنده : rozbeh92
|
|
بی آنکه به چیزی فکر کنم... هم چنان تو را می بوسم...
آن قدر...که در نفسهایت گم شوم...و بدنبال واژه و یا قافیه ای ...در میان بیقراری چشمانت...
خود را رها کنم...تا تو بی آنکه بخواهی حرفی بزنی...و یا چیزی بگویی...فقط نگاهم کنی...
که چگونه برایت میمیرم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 721
نویسنده : rozbeh92
|
|
چه لبخند ملیح و زیبایی داری عشقم...
وقتی بود...او را نمی دیدم...
اما وقتی که دیگر نبود...چه مصیبتهاکه ندیدم...
وقتی رفت...محتاج بودنش شدم ...و رنگ غریبی را حس کردم...
میدانم که دیگر نیست...و دیگر نمی آید...
اما من...همیشه منتظر آمدنش هستم...
همیشه او را بیشتر و بیشتر دوست می دارم...هر روز بیشتر روزقبل...
اما نمیدانم...او هم مرا دوست دارد...هر روز بیشتر دیروز...
نفس کشیدن را نمیدانستم...وقتی او داشت نفسهای آخر را می کشید...
تازه حس کردم ...که بی او نفس کشیدن چه مشکل است...
وقتی که او تمام کرد...تازه فهمیدم که او زندگی من بود...که تمام شد...
فاطمه...عشقم...نازنینم...چرا رفتی ...هرروز صبح بجای صبحانه باید اشک بریزم...
و بیادت حرفهایی را بنویسم...که باید در بودنت بهت میگفتم...
تو در زندگی من مردی...اما در قلب من همیشه زندگی میکنی...
روحت شاد همسر مهربانم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 750
نویسنده : rozbeh92
|
|
شتابان و گریز پا...در حالی که گویی ایستاده بودم...و به زندگیم فکر می کردم...
به حسرت ها...و به امیدهایی که پر پر شدند نگاه می کردم...
و به غصه هایی که باعث سپیدی موهایم شدند لبخند می زدم...
در حالی که بند بند وجودم یخ کرده بود ...به آب شدن جوانیم مینگریستم...
اما گویی تو ...فقط لحظه ای پیدایت شد ...و گریختی از زتدگیم...
به همین سادگی...زندگی مرا پر از ماتم و عزا نمودی...
کاش آنگاه که میدویدم بسویت...خوابی بیش نبودی در خیالم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 711
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر چه نزدیک و نزدیک تر می شوم به تو...گویی از خود دور و دورتر می شوم...وقتی به بالینت میرسم...تمامی آنچه را که میخواستم بگویم...بغض میشود در گلویم...و از چشمانم آرام آرام لب میگشایند...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید