پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
تو نمی دانی چشمانت با من چه می کند
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393
بازدید : 524
نویسنده : rozbeh92
 

تو نمی دانی چشمانت با من چه میکند...
وقتی نگـــاهم میکنی ...چنان قلبم از شیطنـت نگــا هت میلرزد...
که نمیشود نفس کشید... چقدر زیبـاست غنچه لبانت...
و گودی گونه ات...فقط باید مست نگاه شد...
همان کافیست...برای عمری جان دادن برایت...




تو چه میدانی در نگاهت چه می بینم
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393
بازدید : 473
نویسنده : rozbeh92
 

تو چه میدانی ...در نگاهت چه می بینم...
چه میدانی...در نفسهایت بدنبال چه هستم...
لبانت را اینطور غنچه نکن...
داری دیوانه ام میکنی...با پریشانی گیسوانت...




چرا اینگونه بیقرار شده ای آسمان
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393
بازدید : 605
نویسنده : rozbeh92

 

با توام لعنتی...
چرا اینگونه بیقرار شده ای...این همه باریدی ...این همه فریاد زدی...این همه شر شر اشکهایت
خیابانها را شست...چه غلطی کردی...
بغضم در حال انفجار است...یک دم نبار...بگذار راحت شود گلویم...
بگذار چشمهایم خیس شوند...بگذار گونه هایم حس دلتنگی مرا بفهمند...
ساکت شو...دیگر بس است...
بگذار میخواهم برای خودم گریه کنم...ناله کنم...اشک بریزم...




تو لیاقت نداشتی که نماندم
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393
بازدید : 1481
نویسنده : rozbeh92
 

تو لیاقت نداشتی که نماندم...
عشق...علف هرز نیست هر جایی بروید...
میروم ...تا شاید بوی گند رسوایی ...به مشامت شیرین آید...
بیا...این فقط لایق توست...




لعنتی وقتی میخوای بری...قلبمو کجا میبری
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393
بازدید : 730
نویسنده : rozbeh92
 

خب لعنتی...وقتی میخوای بری...
چرا ...قلب منو با خودت میبری...
چرا...خاطراتت رو جا میزاری...
حالا من چه کنم...هاااا




تو مرا تسخیر کرده ای
نوشته شده در سه‌شنبه 09 دی 1393
بازدید : 495
نویسنده : rozbeh92
 

تو مرا تسخیر کرده ای...
در روحم جاری شده ای...
از وقتی بار سفر را بستی و رفتی...
روحم را با خود برده ای...و تن خسته ام...
مدام پرسه میزند کنار ت...تا شاید برخیزی و مرا درآغوشت جای دهی...




دیگر نه بیقرار و نه پریشانم
نوشته شده در سه‌شنبه 09 دی 1393
بازدید : 1103
نویسنده : rozbeh92
 

دیگر نه بیقرارم... نه پریشان...و نه اشک میریزم...
فقط گاه گاهی...چشمهایم می سوزد...
از تندی کلامت...و شوری نگاهت...




چه میکنی تو...
نوشته شده در سه‌شنبه 09 دی 1393
بازدید : 540
نویسنده : rozbeh92
 

چه میکنی تو...
وقتی ...یادت میکنم...خاطره ای چنان مرا ...
در هم می کوبد...که نای ایستادگی را ندارم...
در برابر غرور چشمانت...




نمی شود بارانی را بکشم که شبیه اشکهایت باشد
نوشته شده در سه‌شنبه 09 دی 1393
بازدید : 501
نویسنده : rozbeh92
 

وقتی میخواهم ...تو را بیاد بیاورم...
تا دست به قلم میشوم...ترسیم کنم تو را...می بینم...
نمی شود بارانی را بکشم که شبیه اشکهایت باشد...
شکوفه ای را نقش کنم...که شباهت لبخند تو باشد...
و هیچ نیسمی را نمیشود وصف کرد...به بوی نفسهایت...که جان میداد به تن خسته من...
حال که نمیشود...نه دستانی کشید ...و نه تبسمی را وصف کرد...و نه نجوای صدایی شنید از تو... 
پس چرا شبها...
فقط یک دم می آیی...و سپیده را برایم نقش میکنی...
این است عشقی که میگفتی؟
میگذاری مرا...در تب ثانیه ها بسوزم؟
مرا به بغض ابرهایی می سپاری... که خود را به پشت ماه پنهان کرده اند...
که فقط چنگ میزنم گلویم را...باشد عشقم...من به همین عاشقانه هایت هم دلخوشم...
فقط یادت باشد...
بی تو...اینجا جهنمی برای خود ساخته ام...




بارانی که تراوش اشکهایم را نوازش می کرد
نوشته شده در سه‌شنبه 09 دی 1393
بازدید : 1053
نویسنده : rozbeh92
 

آغازی در زیر باران...بارانی که تراوش اشکهایم را نوازش میکرد...
می خواهی بروی... و ببری باز این هوای پرخاطره را...
حالا حس میکنم...تشنگی گلها را...که نگاهشان به ابریست...
که به آهستگی می رود...و می برد عشق را با خود...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید