نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 508
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو نامم را صدا می کنی...
انگار با نفسهایت ...مرا گرم درآغوش میگیری...
باز هم صدایم کن...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 513
نویسنده : rozbeh92
|
|
تقدیر من این بود...نمیدانم...که ردپایت را درساحل ببینم...
که دوباره صدایت را... در لابلای موجها بشنوم...
حال به دریا زده ام...قلبی را...که بی نشان به دنبال تو میگردد...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 538
نویسنده : rozbeh92
|
|
زمان به سرعت مبگذرد...و اشکها بیهوده گونه ها را سیراب میکند...
گویی زمان ...از گذشته های دور...
تا سالهای يی شمار... پشت سر من براه افتاده است...
و من تنها ...در کنار امواج دریا ...ناله های باد را میشنوم...که در گذر زندگی من...
ردپای مرا به آب میدهد...تا تو پیدایم نکنی...و تنها با خیال خود...برای خودم شعر بگویم...
دریا جوابم را بده...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 488
نویسنده : rozbeh92
|
|
چرا هر بار که می بینمت...دوباره به تو دل می بازم...
و چرا هر دفعه که چشمانت را می بینم...چشمانم در به در می شوند...
شقایق من...
چرا هر چه می نویسم...باید از کنار تو بگذرم...
تا در میان خاطره ها آواره نشوم...
گل زیبای من ...غنچه شعرهایم...نفس زندگی من...
دوباره در میان نگاهم ظاهر شو...این بار میخواهم...دنیایی رنگارنگ با چشمانت بسازم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 560
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی من از تو شروع می شوم...شادی داشتن تو...
شوق در آغوش کشیدنت... دیوانه ام می کند...
اما گویی من...درست نمی شناسم تو را...
و درست نوازشت نمی کنم...
وقتی آواز میخوانم...تمامی قافیه ها را بر هم میخوانم...
نفس در نفس...دم به دم...از تو شروع می شود زندگی...
آری...من از تو شروع می شوم...گل قشنگم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 553
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو همان رنگ ... سبز عسلی شعرهای منی...
رها شو در نوشته هایم...بر غزل هایم لم بده...
اما اینطور نگاهم نکن...آب می شوم در آغوشت...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 534
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو همين که قدم می زنی... در خیالم...
همین که صدایم را می شنوی...در آیینه خیالم ظاهر می شوی...و بر نگاهم تبسم می کنی...
تو همین که...همیشه پا به پای اشکهایم می آیی...
دیگر چه می خواهم از تو...همین برایم کافیست...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 513
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی دروغ هایت را باور داشتم...وقتی در نگاه خسته من قدم می زدی...
به تو گفته بودم ...همين یک نگاه ...به من نفس می دهد...
امید به زندگی دوباره می دهد...
پس تو ...قدم بزن در زندگی من...اما آرام و بی صدا...
میخواهم صدای نفسهایت را بشنوم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 496
نویسنده : rozbeh92
|
|
چشمهایت...
معنای تمامی جمله های من است...
وقتی اینگونه نگاهم می کنی...
فراموشی می گیرم...و از یاد می برم نفس کشیدن را...راستی...
این بار می خواهی؟...مرا درمیان حباب های چشمانت...رها کنی...
تا آرام برگونه های زیبایت ...بلغزم و برغنچه لبانت بنشینم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 556
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو صدایم می کنی...
بی آنکه برگردم...چشمانم خیس می شود...و باد موهایم را می رقصاند...
آنگاه از دهانم بی آنکه حرفی بزنم...آنقدر جانم در هوا منتشر می شود...
که گویی جانم به پرواز درآمده ...و بسویت بال بال می زند...
و تودر ابتدا و انتهای حرفهایت...مستانه مرا می بوسی...شقایق...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید