نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 843
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی دوستت دارم...وقتی عاشقانه هایم فقط مال توست...
وقتی ازهمین خنده های ساده تو...زندگی من شروع شد...
حال بی تو چه باید کرد...وقتی زندگی من تویی...
بی زندگی چگونه باید سر کرد...
و در میان این همه غصه ...چگونه باید زندگی کرد...
یک بار دیگر متولد شو...میخواهم زندگی کنم...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 812
نویسنده : rozbeh92
|
|
راستی ...در میان گیسوانت چیست...
که هر بار پریشان میکنی...بند دلم هزار پاره خواهد شد...هان...چیست در موج موهایت؟
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 764
نویسنده : rozbeh92
|
|
این روزها...مثل همه روزها...
چون رویاهایی بی صدا...در میان خیالهای بی معنا...
به در و دیوارمیکوبم... تمامی نبودنت را...
این روزها...دیگر مثل آنروزها ...برایت شعر نمیگویم...
این روزها...تمامی نگاهم...نفسهایم...و حتی شعرهایم...زخم برداشته اند...
کاش یک بار دیگر می آمدی...تا ببینی این روزها ...بر من چگونه میبگذرد...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 746
نویسنده : rozbeh92
|
|
گویی در این حس بیداری ...در میان صدای زنگ ساعت ... لمس انگشتانی خسته...
که رسم میکند بر شیشه پنجره خیالی مست را...که پرسه میزند پا به پای نغمه باران...
و آن سوی صدای گربهی کوچک سیاهی ...که نگاه سر صبحش ...مثل آواز ترنم شبنمی ست...
که میلغزد بر لبان برگی...بیقراری میکند قلبی میان سینه ام...شکسته و رنجور...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 792
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاه و بی گاه از دو چشمم...گاه گاهی از دلم...
بغض می بارد میان ...خانه ویرانه ام...
من ندانم...گریه دارد ابر غمناک دلم...یا که یغضی گر گرفته ...درمیان خیمه ام...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 786
نویسنده : rozbeh92
|
|
مرادر پشت چشمان خمارت...در میان مژه های روبه آسمان رفته ات نگه دار...
مرا برای همیشه در امان دلت...در آغوش مهربانت... محکم و داغ مرا به آرامش برسان...
سپرده ام تمامی عاشقا نه ام را...در بیکران قلب مهربانت...
تو در منی همیشه...و من از توام همیشه...
رهاتر از تو ...و من بی نشان از چهره پاکت...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 796
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو اینگونه نگاهم میکنی...
گویی هزار قصه با من از زبان دلت میگویی...
وقتی لبانت میخواهند...به تبسم غنچه کنند...
گویی تمام خستگی ام را در به در میکنی...
تو مرا همیشه نگه دار... در امان دلت...در کنار بیقراریهای نگاهت...مرا نگه دار...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 742
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی میروی آهسته و آرام...من در کنج سکوت شب ...برای زندگیم شعر دلتنگی میخوانم...
دلم به درد می آید...
وقتی می شنوم هیاهوی بادرا که ...برایم ناله می کند...
و مرا از پریدن و پرکشیدن...باز می دارد آسمان...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 774
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار صدای ترنم اشکهایت را...از سقف خانه ویرانه ام می شنوم...
که چه خرامان می نوازی...دلتنگیهایت را برایم...
و من در کنج خلوت میخانه ای...شراب از لعل چشمانت مینوشم...
تا در میان نجوای عاشقانه ات...دوباره خودم را گم کنم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 772
نویسنده : rozbeh92
|
|
بی آنکه به چیزی فکر کنم... هم چنان تو را می بوسم...
آن قدر...که در نفسهایت گم شوم...و بدنبال واژه و یا قافیه ای ...در میان بیقراری چشمانت...
خود را رها کنم...تا تو بی آنکه بخواهی حرفی بزنی...و یا چیزی بگویی...فقط نگاهم کنی...
که چگونه برایت میمیرم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید