نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 721
نویسنده : rozbeh92
|
|
چه لبخند ملیح و زیبایی داری عشقم...
وقتی بود...او را نمی دیدم...
اما وقتی که دیگر نبود...چه مصیبتهاکه ندیدم...
وقتی رفت...محتاج بودنش شدم ...و رنگ غریبی را حس کردم...
میدانم که دیگر نیست...و دیگر نمی آید...
اما من...همیشه منتظر آمدنش هستم...
همیشه او را بیشتر و بیشتر دوست می دارم...هر روز بیشتر روزقبل...
اما نمیدانم...او هم مرا دوست دارد...هر روز بیشتر دیروز...
نفس کشیدن را نمیدانستم...وقتی او داشت نفسهای آخر را می کشید...
تازه حس کردم ...که بی او نفس کشیدن چه مشکل است...
وقتی که او تمام کرد...تازه فهمیدم که او زندگی من بود...که تمام شد...
فاطمه...عشقم...نازنینم...چرا رفتی ...هرروز صبح بجای صبحانه باید اشک بریزم...
و بیادت حرفهایی را بنویسم...که باید در بودنت بهت میگفتم...
تو در زندگی من مردی...اما در قلب من همیشه زندگی میکنی...
روحت شاد همسر مهربانم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 751
نویسنده : rozbeh92
|
|
شتابان و گریز پا...در حالی که گویی ایستاده بودم...و به زندگیم فکر می کردم...
به حسرت ها...و به امیدهایی که پر پر شدند نگاه می کردم...
و به غصه هایی که باعث سپیدی موهایم شدند لبخند می زدم...
در حالی که بند بند وجودم یخ کرده بود ...به آب شدن جوانیم مینگریستم...
اما گویی تو ...فقط لحظه ای پیدایت شد ...و گریختی از زتدگیم...
به همین سادگی...زندگی مرا پر از ماتم و عزا نمودی...
کاش آنگاه که میدویدم بسویت...خوابی بیش نبودی در خیالم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 711
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر چه نزدیک و نزدیک تر می شوم به تو...گویی از خود دور و دورتر می شوم...وقتی به بالینت میرسم...تمامی آنچه را که میخواستم بگویم...بغض میشود در گلویم...و از چشمانم آرام آرام لب میگشایند...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 786
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی در کنار پریشانی خیالت مینشینم...
و آرام آرام برایت از دلتنگیهایم می گویم...
اما چرا ...هر چه بیشتر و بیشتر ...از عاشقانه ام میگویم...
تو دور و دورتر میشوی از من...
رویای شیرین هر شبم...تو مرا دعوت کن...من امشب سخت ویران شده ام برایت...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 735
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین چه لبخندی میزنه پدر سوخته...
آهای لعنتی دوست داشتنی من...
یادت هست ...تلفنهای دزدکی...و صحبتهای ﻳﻮﺍشکی...و ناز کردنهای شبانه را...
یادت هست...تا سپیده را صبح کردن...بوسه های پشت تلفنی...و نفسهای دزدکی...و خنده های یواشکی...یادت هست برای شب بخیر گفتن...چند و چندین بار یواشکی ...و دزدکی شب بخیر میگفتی...
اصلا یادت هست؟
الان به جان ابوالفضل و علی...به روح فاطمه و رقیه...
دارم پرپر میزنم برای اون وقتا...
خیلی دلم برات تنگ شده...اما تو هم الان که زیر یه سنگ بزرگ گرفتی خوابیدی...
تو هم دلت برام تنگ شده؟
باور کن دلم لک زده برای شنیدن...عشقم...زندگی...نفسم گفتنهات...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 766
نویسنده : rozbeh92
|
|
رویاها کوتاه می آیند و می روند...و ما هنوز به دنبال گریز از... دلتنگی برای هم شعر میگوییم...
ببین...جانم...عزیزم...گوش هایت را کمی نزدیکتر بیاور...
دنیا گوشهایش تیز است...میخواهم بگویم دلتنگ نگاه عاشقانه ات شده ام...
میخواستم بگویم...دلم برای نفسهایت تنگ شده...وقتی نفس نفس... سرت را به روی شانه هایم تکیه میدادی...ولی اما...
اما مگر دنیا می داند... که بی هیچ واژه ای ...تو را در میان آغوشم بیت بیت خواهم کرد...
و تو را در مصرعی از شعر...بند بند خواهم کرد...در میان چشمان بیقرارم...مگر میداند دنیا...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 774
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار روحم هم خسته شده است از بیقراری من...
گاهی خسته از نگاه شب به روزهای دلواپسی...
و گاهی هم... با چشم هایی که دیگر اشک هم نمی ریزد...ساعتها جنگ و دعوا دارد بغض هایم...
وقتی می دانم...باید تا همیشه ...آغوشی باشم برای ناله هایم...
بی آنکه کسی مرا در آغوش بگیرد...و یا شانه ای باشد برای اشکهایم...
گوشه ای می نشینم ...تا همه چیز بگذرد از نظرم...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 777
نویسنده : rozbeh92
|
|
چه فرقی می کند...وقتی گوشه ای...در کنار خاطره ای...
تشسته و به فصل ها...و به رویاها ...و به برف ها...و باران های متلاتم مبنگرم...
هم چون پرنده ای که بال هایش شکسته ...و به آسمان می نگرد...
دیگرمگر فرقی هم میکند...که بخواهم بروم...و یا گوشه ای بمانم...
و به لغزش شبنمی که میچکد...بر گونه برگی...به تماشا بنشینم...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 854
نویسنده : rozbeh92
|
|
بغض تمام وجودم را می گیرد...وقتی خاک را از سنگ قبرت با اشک چشمانم میشویم...
هر بار دلم میخواهد... با صدای بلند ناله کنم...اشک بریزم و زودتر از بقیه خودم را کمی سبک کنم... اما مگر می شود سبک بود...کاش با چندبغض شکسته ...میتوانستم دوباره سرم را روی پاهایت بگذارم...و کمی به آرامی بخوابم...خوابی که چندیست به چشمانم نمی آید...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 816
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی سکوت میکنی... و به حرفهای دلم گوش نمیکنی...
وقتی عشق حرف اول و آخر این دل بیقرار می شود...و تو فقط نگاهی میکنی و با تمسخر تبسمی میکنی...
وقتی...وقتی از درون ویران میشود نگاهم...و تو چشمانت را به شاپرکها میدوزی...
مگر تو کیستی لعنتی...که اینگونه من عاشق تو ام...و تو بی آنکه حرفی بزنی...فقط نگاهم میکنی...و لبخندی میزنی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید