نوشته شده در شنبه 11 بهمن 1393
بازدید : 1692
نویسنده : rozbeh92
|
|
بیا...خودت به سادگی بیا...
تا من خزان کوچه ها را...بهاری کنم برایت...
پر از جوانه می شود لبانم...وقتی بهانه لبخند تو را می گیرم...
نوشته شده در شنبه 11 بهمن 1393
بازدید : 1361
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین...دارم از تمامی خاطراتت فاصله میگیرم...نمی دانم همه را پشت سر گذاشتم...
یا اینکه آنها دارند فراموشم می کنند...
باور می کنی...نامت را هم دیگر نمی دانم چیست...
نوشته شده در شنبه 11 بهمن 1393
بازدید : 1443
نویسنده : rozbeh92
|
|
فقط دعا می کنم...
وقتی پیدایت کردم ...
زل بزنم در چشم هایت ...و بگویم عزیزِ تر از جانم...
از تو گذشتن برایم سخت است...مثلِ لحظه ی جان دادن است برایم...
پس برگرد...اینبار اگر خواستی بروی...با هم می رویم...تا من در غربت نگاهت اسیر نمانم...
حال می آیی؟
نوشته شده در شنبه 11 بهمن 1393
بازدید : 1267
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر شب ...در همان جای همیشگی...
شاممان را با هم می خوریم...
کمی قدم می زنیم...از گذشته می گویم برایت...
و تو فقط به حرفهایم گوش می دهی... و سری تکان می دهی...
هنوز نرفته است...این خاطره وفادار مانده است...
نوشته شده در پنجشنبه 09 بهمن 1393
بازدید : 1349
نویسنده : rozbeh92
|
|
یعضی وقتا...
از دنیای برفی بیزار میشم...
آنقدر که خسته می شوم از صدای بغض آسمان...
دیگر می خواهم...
دنیا را خط خطی کنم ...خاطره ها را پاک کنم...
برای خودم دنیایی بسازم پر از گل...گلهایش یاس باشد و رازقی...
دیگر می خواهم شقایقی نباشد در دنیایم...
نوشته شده در پنجشنبه 09 بهمن 1393
بازدید : 1351
نویسنده : rozbeh92
|
|
اکنون...
کجایی...چه میکنی...هنوز مرا یادت هست؟
من که ...
هنوز تو را هر شب زنده می کنم...
و دوباره سپیده میمیری در نگاهم...
نوشته شده در پنجشنبه 09 بهمن 1393
بازدید : 1377
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی نیاز داری به یک آغوش مهربان...که تو را مست کند از عشق...
در اوج غم و اندوه...سیرابت کند از شوق و سرور...
و نگاه کنه توی چشمات...و بگه تنها آغوشت جای امن من است...
نوشته شده در پنجشنبه 09 بهمن 1393
بازدید : 1360
نویسنده : rozbeh92
|
|
نمیدانم... در کدامین جای این عالم تو را جای گذاشتم...
تو رفتی...یا اینکه من تو را گم کرده ام...نمیدانم...
در کجای این آسمان پنهان شده ای...
لعنتی...بیا دارم خودم را هم گم می کنم...
نوشته شده در چهارشنبه 08 بهمن 1393
بازدید : 1445
نویسنده : rozbeh92
|
|
آهـــای غــريـبه…؟ کنــارش مــي نــشيـنی ودستانش را گرم می کنی...
بــا چــند جمله عاشقش می کنی...و نگاهش را می دزدی از خرابه نگاهم...
راستی من هم مثل تو ...روزی غریبه اش بودم...
مثل تو ...برایش زیر باران چتر می شدم...
مثل تو...برایش از شقایقها می گفتم...
اما...مثل تو نبودم غریبه...
چون اون تنها عشق من بود...
چون نفسم به نفسش بند بود...
چون...اون همه زندگی من بود...
غریبه...مبارکت باشد...هر آنچه در او می بینی...
که هر چه هست...همه زندگی من است...
نوشته شده در چهارشنبه 08 بهمن 1393
بازدید : 2101
نویسنده : rozbeh92
|
|
میخواهم تا بیكران خیال ...باعشقت سفر کنم...
به دنبال واژه ای هستم...که نگاهت را به میهمانی چشمهایم دعوت کنم...
و تو همچنان در نگاه عاشقم...برقصانی شقایقها را...
. من بنوازم برایت...از عاشقانه هایم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید