نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 501
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار تو از قبل هم بوده ای...شايد تو را ديده ام ...پيش از آنکه ...تورادوست داشته باشم...
آری تورا دیده ام...میدانی چه وقت...آنگاه که لیوان شرابی دردست ...و نامم را زیر لب نجوامیکردی...
شاید تو همان لیلای شعرهای منی...شاید تو همان شقایق غزل های منی...
آری من تورا از قبل دیده...و از قبل دوستت داشته ام...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 527
نویسنده : rozbeh92
|
|
شقایق...انگار دارم دیوانه می شوم...
گاهی از ميل زیستن در هر چه هست ونیست...
وگاه در هر چه میچرخد درنگاهم...و هر چه باشد در تبسم لبانت...
و آنقدر درتفکر هیچ می مانم... ومخصوصا وقتی به تو فکر میکنم...
که نمیدانم کیستی...و درکدامین دیاری...
آری آنقدر فکر ميکنم...که گاهی یادم می رود...به چه فکر کنم...
وگاهی نمیدانم...به تو فکر کنم...یا به درد دلم...که نمیدانم چه مرگش شده...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 514
نویسنده : rozbeh92
|
|
به صفحه تقویم مینگرم...
به روزی که تو درآن زاده شدی...به روزی که من عاشق آن شدم...
به روزی که مرا طلسم خودش کرد...تا دیگر به روزی دیگر فکر نکنم...
آن روز هر چه بود...روزی شبیه خنده های توبود...
روزی شبیه پریشانی گیسوانت...روزی همانند نقش چشمانت...
روزی درست مثل آرزوهای من...دوستت دارم مثل هرروزدیگر...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 568
نویسنده : rozbeh92
|
|
تورا گم کرده ام...در میان امواجی که همیشه... نامت را برزبان می اورند...
انگار از تو فقط...یادگاری مانده برایم...و آسمانی که ماهش... تو را از من می کند...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 507
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو نامم را صدا می کنی...
انگار با نفسهایت ...مرا گرم درآغوش میگیری...
باز هم صدایم کن...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 511
نویسنده : rozbeh92
|
|
تقدیر من این بود...نمیدانم...که ردپایت را درساحل ببینم...
که دوباره صدایت را... در لابلای موجها بشنوم...
حال به دریا زده ام...قلبی را...که بی نشان به دنبال تو میگردد...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 536
نویسنده : rozbeh92
|
|
زمان به سرعت مبگذرد...و اشکها بیهوده گونه ها را سیراب میکند...
گویی زمان ...از گذشته های دور...
تا سالهای يی شمار... پشت سر من براه افتاده است...
و من تنها ...در کنار امواج دریا ...ناله های باد را میشنوم...که در گذر زندگی من...
ردپای مرا به آب میدهد...تا تو پیدایم نکنی...و تنها با خیال خود...برای خودم شعر بگویم...
دریا جوابم را بده...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 486
نویسنده : rozbeh92
|
|
چرا هر بار که می بینمت...دوباره به تو دل می بازم...
و چرا هر دفعه که چشمانت را می بینم...چشمانم در به در می شوند...
شقایق من...
چرا هر چه می نویسم...باید از کنار تو بگذرم...
تا در میان خاطره ها آواره نشوم...
گل زیبای من ...غنچه شعرهایم...نفس زندگی من...
دوباره در میان نگاهم ظاهر شو...این بار میخواهم...دنیایی رنگارنگ با چشمانت بسازم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 559
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی من از تو شروع می شوم...شادی داشتن تو...
شوق در آغوش کشیدنت... دیوانه ام می کند...
اما گویی من...درست نمی شناسم تو را...
و درست نوازشت نمی کنم...
وقتی آواز میخوانم...تمامی قافیه ها را بر هم میخوانم...
نفس در نفس...دم به دم...از تو شروع می شود زندگی...
آری...من از تو شروع می شوم...گل قشنگم...
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394
بازدید : 551
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو همان رنگ ... سبز عسلی شعرهای منی...
رها شو در نوشته هایم...بر غزل هایم لم بده...
اما اینطور نگاهم نکن...آب می شوم در آغوشت...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید