نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 537
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی به زیر پا...و گاهی هم به گذشته مینگرم...
آنقدر خسته می شوم...که تمام وجودم به درد می آید...
این بار که از بلندای زندگی...به گذشته و به خاطرات گم شده ام نگاه کردم...
بی تفاوت خواهم گذشت...از هرآنچه از چشمانم میتکد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 499
نویسنده : rozbeh92
|
|
میدانی؟
وقتی تو را در آغوش می گیرم...و به چشمان پر از عشقت می نگرم...
تا ساعت ها چشمانم به کما خواهند رفت...و دستانم همچنان حلقه را تنگ تر خواهند کرد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 508
نویسنده : rozbeh92
|
|
بیا عشقم...
اینجا همه چیز را خواهی یافت...
آسمان ...باد...باران...رقص خاطره ها...
فقط تو را کم دارم...بیا تا با پریشانی گیسوانت...
دنیا را برقصانیم...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 513
نویسنده : rozbeh92
|
|
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 485
نویسنده : rozbeh92
|
|
راستی نگفته بودم؟
گاهی وقتا...روذررویت مینشینم...
چشم در چشم...نگاه در نگاه...
اما نمیدانم چرا...بغض میکنم در نفسهایی که از سویت میدمد...
گاهی وقتا...وقتی خیره می شوم به تو...
نمی دانم چرا...هر چه میگویم...وهر چه دستانت میفشرم...
نه دستانم را گرم میکنی...و نه حرفی میزنی...
فقط سکوتی تلخ...و پریشانی نگاهم...
من هیچگاه نخواهم فهمید...که حیالت نه حرفی می زند...و نه دستانم را میفشرد...
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394
بازدید : 531
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی وقتا...
با تو ...درآغوش خیالت...دوتایی قدم میزنیم...
رویاها را یک به یک جا میگذاریم...و خاطراتمان را ورق میزنیم...
گاهی وقتا...
از خود بیخود میشوم...و چشمانت را بوسه باران میکنم...
عجب خیال شیرینی...و عجب خاطرات نابی ...
اما حیف خودت نیستی...تا درسرانجام راه...مثل همیشه با لحن شیرین و دلربایت...
مرتب بگویی...روزبه شب بخیر...و دستانت را مثل کودکی بازیگوش...درمیان موهایم بچرخانی...
یادت بخیر شقایق من...روحت شاد فاطمه مهربانم...دلم برای تو و برای عشقت تنگ شده...
کجایی عزیز من...الان در آن دنیا چه میکنی...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 503
نویسنده : rozbeh92
|
|
انگار تو از قبل هم بوده ای...شايد تو را ديده ام ...پيش از آنکه ...تورادوست داشته باشم...
آری تورا دیده ام...میدانی چه وقت...آنگاه که لیوان شرابی دردست ...و نامم را زیر لب نجوامیکردی...
شاید تو همان لیلای شعرهای منی...شاید تو همان شقایق غزل های منی...
آری من تورا از قبل دیده...و از قبل دوستت داشته ام...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 529
نویسنده : rozbeh92
|
|
شقایق...انگار دارم دیوانه می شوم...
گاهی از ميل زیستن در هر چه هست ونیست...
وگاه در هر چه میچرخد درنگاهم...و هر چه باشد در تبسم لبانت...
و آنقدر درتفکر هیچ می مانم... ومخصوصا وقتی به تو فکر میکنم...
که نمیدانم کیستی...و درکدامین دیاری...
آری آنقدر فکر ميکنم...که گاهی یادم می رود...به چه فکر کنم...
وگاهی نمیدانم...به تو فکر کنم...یا به درد دلم...که نمیدانم چه مرگش شده...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 516
نویسنده : rozbeh92
|
|
به صفحه تقویم مینگرم...
به روزی که تو درآن زاده شدی...به روزی که من عاشق آن شدم...
به روزی که مرا طلسم خودش کرد...تا دیگر به روزی دیگر فکر نکنم...
آن روز هر چه بود...روزی شبیه خنده های توبود...
روزی شبیه پریشانی گیسوانت...روزی همانند نقش چشمانت...
روزی درست مثل آرزوهای من...دوستت دارم مثل هرروزدیگر...
نوشته شده در یکشنبه 01 شهریور 1394
بازدید : 570
نویسنده : rozbeh92
|
|
تورا گم کرده ام...در میان امواجی که همیشه... نامت را برزبان می اورند...
انگار از تو فقط...یادگاری مانده برایم...و آسمانی که ماهش... تو را از من می کند...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید