نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 907
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر روز در پی دیروزی ...که چه بود آن دیروز...
و گاهی هر روز...بدنبال فردایی...که مثل امروز نباشد...
بوی دلتنگی روزهای تکراری ...خانه نشینم میکند گاهی...
و گاهی هم مرور میکنم...
سرگذشت خودم را...و یا سرنوشت تو را...
و ما کجاییم...و چه میکنیم آنجا...و گاهی هم ...
درغربت خویش فرو می رویم...و بروی خودمان هم نمی آوریم...
بی آنکه بدانیم...درخلوت میخانه چه میگذرد...
و چه کسی دارد ...دردهایش را جام به جام مینوشد...
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 978
نویسنده : rozbeh92
|
|
چه قدر تنهایی تو...
مثل شاعری که... عاشقانه هایش غریب است...
چرا دست به دست می روی...آواز می خوانی...و به جایی نمیرسی...
بخوان...باز هم بخوان...غزل هایت شنیدنی ست...
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 871
نویسنده : rozbeh92
|
|
کجایی تو...کجایی نازنین دلبر...
سکوت شعر و فریاد دلم...ابن بار گریه می خواهد...
تمام بند بند استخوانم خم شده...باز هم نگاهم گریه می خواهد...
بیا ای ابر بارانی... ببار بر قلب بیمارم...دلم پرپر شده...باز هم دلم این بار گریه میخواهد...
ببار ای چشم بی تابم... که بغض آشنای آسمان هم گریه میخواهد...
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 888
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین لعنتی...بیا پنجره را باز کن...بال بال زدن من دیدنیست...
بیا این بارمیخواهم ... بالهایم را با نگاهت خیس کنم...
گویی پرنده ای شده ام...که فقط از دست تو دان میخواهد...
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 805
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی خدا تو را برای من ساخت...
وقتی آمدی و دنیا را برایم زیبا کردی...
پس چرا خدا...دوباره تو را از من گرفت و برد پیش خودش...هاااااچرااا؟
مگه خدا خودش توی آسمانش ماه نداشت؟
که تو را برد و به آسمان سنجاق کرد...
حال فقط باید از دور تماشایت کنم...و از دور باهات عشقبازی کنم...
و از دور برایت بمیرم...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 1089
نویسنده : rozbeh92
|
|
گویی در میان نفسهایت گم شده بودم...وقتی تکرار میکردی عشق من...عشق من...
و من از همان ابتدا...خودم را در میان گیسوانت پنهان کرده بودم...
که مبادا بمیرم...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 819
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین ...وقتی یادت میکنم...نیش لبخندم چگونه وا میشود...
و چشمانم...چگونه از شوق... لبانم را بوسه باران میکنند...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 809
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی یادت میکنم...
فریادم را سر آسمان در می آورم...و آسمان از دلتنگی من...اشک میریزد...
و من مادام...فریاد میزنم لعنت به تو...لعنت به تو...که چرا تنهایم گذاشتی و رفتی...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 871
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی دلم هوای تو را می کند...
وقتی دلتنگ نگاه عاشقانه ات می شوم...
وقتی از درد بی کسی...به عکسهایت پناه میبرم...
نامت را صدا کنم...دستانم میلرزند...و پاهایم تحمل سنگینی غمهایم را ندارند...
وقتی تو در خیالم قدم میزنی...من فقط نامت را صدا میکنم...
و عکسهایت را چنگ میزنم...فاطمه...فاطمه...فاطمه...از اینکه رفتی...
نفرینت کنم...یا اینکه هر شب برایت سوره فاتحه را چند و چندین بار بخوانم...
فاطمه من...
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 855
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی آنقدر دلم به درد می آید...
که نمیدانم...به کدامین دردم بنالم...
از غم غریبی...و یا از درد بی کسی...
دل که به درد می آید...چه فرقی میکند...کدام سوی آسمان را چنگ بزنی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید