|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394
بازدید : 750
نویسنده : rozbeh92
|
|
شتابان و گریز پا...در حالی که گویی ایستاده بودم...و به زندگیم فکر می کردم... به حسرت ها...و به امیدهایی که پر پر شدند نگاه می کردم... و به غصه هایی که باعث سپیدی موهایم شدند لبخند می زدم... در حالی که بند بند وجودم یخ کرده بود ...به آب شدن جوانیم مینگریستم... اما گویی تو ...فقط لحظه ای پیدایت شد ...و گریختی از زتدگیم... به همین سادگی...زندگی مرا پر از ماتم و عزا نمودی... کاش آنگاه که میدویدم بسویت...خوابی بیش نبودی در خیالم...
|
|
|