پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
کبوتر
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 890
نویسنده : rozbeh92

  • ببین لعنتی...بیا پنجره را باز کن...بال بال زدن من دیدنیست...
بیا این بارمیخواهم ... بالهایم را با ن

ببین لعنتی...بیا پنجره را باز کن...بال بال زدن من دیدنیست...
بیا این بارمیخواهم ... بالهایم را با نگاهت خیس کنم...
گویی پرنده ای شده ام...که فقط از دست تو دان میخواهد...




ماه آسمان من
نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 805
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی خدا تو را برای من ساخت...
وقتی آمدی و دنیا را برایم زیبا کردی...
پس چرا خدا...دوباره تو را از

وقتی خدا تو را برای من ساخت...
وقتی آمدی و دنیا را برایم زیبا کردی...
پس چرا خدا...دوباره تو را از من گرفت و برد پیش خودش...هاااااچرااا؟
مگه خدا خودش توی آسمانش ماه نداشت؟
که تو را برد و به آسمان سنجاق کرد...
حال فقط باید از دور تماشایت کنم...و از دور باهات عشقبازی کنم...
و از دور برایت بمیرم...




عشق بیقرار من
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 1090
نویسنده : rozbeh92
  • گویی در میان نفسهایت گم شده بودم...وقتی تکرار میکردی عشق من...عشق من...
و من از همان ابتدا...خودم ر

گویی در میان نفسهایت گم شده بودم...وقتی تکرار میکردی عشق من...عشق من...
و من از همان ابتدا...خودم را در میان گیسوانت پنهان کرده بودم...
که مبادا بمیرم...




ببین
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 820
نویسنده : rozbeh92
  • ببین ...وقتی یادت میکنم...نیش لبخندم چگونه وا میشود...
و چشمانم...چگونه از شوق... لبانم را بوسه بار

ببین ...وقتی یادت میکنم...نیش لبخندم چگونه وا میشود...
و چشمانم...چگونه از شوق... لبانم را بوسه باران میکنند...




وقتی یادت میکنم
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 809
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی یادت میکنم...
فریادم را سر آسمان در می آورم...و آسمان از دلتنگی من...اشک میریزد...
و من مادام

وقتی یادت میکنم...
فریادم را سر آسمان در می آورم...و آسمان از دلتنگی من...اشک میریزد...
و من مادام...فریاد میزنم لعنت به تو...لعنت به تو...که چرا تنهایم گذاشتی و رفتی...




دلم هوای تورا میکند
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 872
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی دلم هوای تو را می کند...
وقتی دلتنگ نگاه عاشقانه ات می شوم...
وقتی از درد بی کسی...به عکسهایت

وقتی دلم هوای تو را می کند...
وقتی دلتنگ نگاه عاشقانه ات می شوم...
وقتی از درد بی کسی...به عکسهایت پناه میبرم...
نامت را صدا کنم...دستانم میلرزند...و پاهایم تحمل سنگینی غمهایم را ندارند...
وقتی تو در خیالم قدم میزنی...من فقط نامت را صدا میکنم...
و عکسهایت را چنگ میزنم...فاطمه...فاطمه...فاطمه...از اینکه رفتی...
نفرینت کنم...یا اینکه هر شب برایت سوره فاتحه را چند و چندین بار بخوانم...
فاطمه من...




گاهی دلم به درد می آید
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 856
نویسنده : rozbeh92
  • گاهی آنقدر دلم به درد می آید...
که نمیدانم...به کدامین دردم بنالم...
از غم غریبی...و یا از درد بی

گاهی آنقدر دلم به درد می آید...
که نمیدانم...به کدامین دردم بنالم...
از غم غریبی...و یا از درد بی کسی...
دل که به درد می آید...چه فرقی میکند...کدام سوی آسمان را چنگ بزنی...




روزی که تورا دیدم
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 803
نویسنده : rozbeh92
  • از روزی که در میان گلها تو را بوییدم...همان روزی که...
کدام روز؟ وقتی در میان کوچه ای متروک ...به د

از روزی که در میان گلها تو را بوییدم...همان روزی که...
کدام روز؟ وقتی در میان کوچه ای متروک ...به دنبال میخانه ای میگشتم...عاشقت شدم...
عشقی پایدار...تا پای دار...تا وقتی که با پای خودت ...از دیار من بروی...
اما میدانم...تو فقط تا وقتی دوستتم داری...که نوبت عاشقی من تمام شود...
و این است بـــازی ...بازی سرنوشت...که هر گاه عاشقی را دید...نوشت و نوشت...
تا عاقبت...از سر... نوشت...داستان عشقی دیگر را...




وقتی بهش نگاه میکردم
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 833
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی بهش نگاه می کردم...
چشماش مثل یه چشمه زلال بود...صاف و یکرنگ...به رنگ عشق...
وقتی با تمنا نگا

وقتی بهش نگاه می کردم...
چشماش مثل یه چشمه زلال بود...صاف و یکرنگ...به رنگ عشق...
وقتی با تمنا نگاهم می کرد...
بهش نزدیک می شدم...و در گوشش آروم زمزمه می کردم ...دیووونه...دوستت دارم ...
با لبخند عسلی نگاهم میکرد...و می گفت چقدر...
نفسهام لاله گوشش را نوازش میکرد...و زمزمه کردم...و گفتم سه تا...
با شیطون بازیاش...انگشتاشو وا کرد...و گفت نه...سه تا کمه...پنج تا...
عاقبت چی شد...فقط 5سال در دنیای من زندگی کرد...انگار میدانست پنج سال بیشتر زنده نیست...
شبها سرشو می ذاشت رو سینمو ...صدای قلبمو گوش می داد ...و میگفت قلبت داره میگه عاشقمی...
من هم موهاشو نوازش میکردم ...و آرام درگوشش میگفتم ...زندگی یعنی تو...
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره ...از وقتی که رفت...زندگی منو هم با خودش برد...




خدانگهدار زندگی
نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 896
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی تورا در آسمان زندگی گم کردم...بدنبال خیالت...شهر به شهر...
کوچه به کوچه...رویا به رویا...در می

وقتی تورا در آسمان زندگی گم کردم...بدنبال خیالت...شهر به شهر...
کوچه به کوچه...رویا به رویا...در میان شقایقها...
در انتهای باغ انار...کنار درخت پیر ...جای خالیت ...همیشه منتظر من است...
چه سخت است ...بوی عطر تو میان برگهای خزان زده پاییزی...
همیشه در این فصل...بیش از پیش عاشقم می شدی...و من تو را پاییز صدا می کردم...
پاییز پایان یافته من...خدانگهدار...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید