نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 506
نویسنده : rozbeh92
|
|
گویی بعد رفتنت...حتی خاطره ها هم کوچ کرده اند...
اینجا ...در میان شقایقها...آسمان بخواب رفته است...و ماه میگرید...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 497
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی به رفتن تو فکر می کنم...
نگاهم بر کوچه می ماند...و گام های خسته نفسهایم را میشمرم...
و هق هق ناله هایم را...زیر لبخند آسمان پنهان میکنم...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 527
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو بگو...چطور می شود به آسمان نگاه کرد...
وقتی چشمانت را ندارم...وستاره ای در دنیایم نمی درخشد...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 518
نویسنده : rozbeh92
|
|
تومثل باغ و بستانی... ومن هم رنگ بارانم...
نمیدانم چرا هر شب...اسیر باد و توفانم...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 540
نویسنده : rozbeh92
|
|
معلوم نیست کجایی...
دیگر در حوالی نوشته هایم پیدایت نیست...
نکند...پا به پای غریبه ای می روی...و برایش شعرهای عاشقانه می خوانی...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 512
نویسنده : rozbeh92
|
|
اینجا...در دیار شما...در کنار رودخانه ها...دیگر رد پایی نیست...
که بشود آن را دنبال کرد...و به دلدار رسید...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 492
نویسنده : rozbeh92
|
|
یادت باشد...
وقتی که نیستی...
هیچ کس در این حوالی نیست...
نه تو ... نه من...و نه آواز پرنده...
من گم می شوم...و تو خود را گم می کنی...
ماه آسمان را قدم می زند...و به عاشقانه ما می خندد...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 535
نویسنده : rozbeh92
|
|
چرا اینگونه نگاهم می کنی...این منم...
یک مرد کوچه گرد...خسته از دنیای درد...
در جنگلی که هر روز...زیر درخت هایش...
هنوز هم می شودنفس کشید...
در نوشته هایی که هنوز هم ...بوی بهار می دهند...
و قاصدکهایی که ...مست از بوی عشق هستند...
آری...این منم...همان مردی که دیوانه توست...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 543
نویسنده : rozbeh92
|
|
چقدر منتظر بمانم...
برای شنیدنت صدایت... برای خواندنت نامت...
چقدر به دنبالت بگردم...
با پاهای خسته از دویدن ...و هیچ گاه نرسیدن...
اما تو...در کوچه باغ شعرهایم...
درون قاب نگاهم ...میان دیوارهای اتاقم...
همیشه زندگی میکنی...بی آنکه خودت چیزی بدانی...
نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 633
نویسنده : rozbeh92
|
|
با من چه کرده ای تو...
و با خود چه می کنی...هر روز و هر لحظه...
که نگرانت می شوم ...تو چه می کنی...و کجا می روی...
وقتی غصه هایت رامینویسم...تو کجا خود را گم می کنی...
وقتی در تنهای ...برایت آواز می خوانم...
تو در تنهایی چه کسی حضور داری...
وقتی از درد بی کسی ...اشکهایم جاری می شود...
تو اشکهایت را روی کدام گلی می ریزی...و چشمانش را سیراب می کنی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید