پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
زندگی من تویی
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 582
نویسنده : rozbeh92
  • چندی است که شعرهایم...برایت آشنا نیست...
و کوچه های دلدادگیمان...را دیگر نمی شناسی...
من تورا سرشا

چندی است که شعرهایم...برایت آشنا نیست...
و کوچه های دلدادگیمان...را دیگر نمی شناسی...
من تورا سرشار از عشق و لطافت میخواهم... تا در میان باران نگاهم...
باز هم بنویسم...عشقم...نفسم...زندگی من تویی...




در چشمانت خیره شده بودم که
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 488
نویسنده : rozbeh92
  • در چشمانت خیره شده بودم...به نگاه پریشانت داشتم فکر می کردم ...
خسته شده بودم...نمی دانستم می مانی.

در چشمانت خیره شده بودم...به نگاه پریشانت داشتم فکر می کردم ...
خسته شده بودم...نمی دانستم می مانی...و یا اینکه می روی...
اما فقط من یک پلک زدم...
که نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای...
دوباره من ماندم ...و نوشتن خاطره ای برایت...




آماده...یک ...دو...سه...
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 452
نویسنده : rozbeh92
  • مثل همیشه منتظر بودم بیاید...
پس از ساعتها آمد...
دست در دست دیگری بود...وصدای خنده اش مرا آزار می

مثل همیشه منتظر بودم بیاید...
پس از ساعتها آمد...
دست در دست دیگری بود...وصدای خنده اش مرا آزار می داد...
نزدیک شدند...آنقدر نزدیک ...صدای قلبش را ...که از فرط عشق می تپید می شنیدم...
نگاهی به من کردند...گویی مرا نمی شناخت...و یا اینگونه وانمود می کرد...
گفت آقا ببخشید... میشه یه عکس از ما بگیری...
بغض گلویم را گرفته بود...با اشاره سر گفتم باشه...
دوربین را گرفتم...دستم میلرزید...چنان همدیگر را بغل کردند...که تن من داشت می سوخت...
دستانم می لرزید...گفتم آماده...یک...دو...سه...




تو چیزی نگو
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 552
نویسنده : rozbeh92
  • چیزی نگو...حرفی نزن...همين که دستهایت را بگیرم...
و تو شرم کنی...و عرق بر پیشانیت حباب شود... کلی ح

چیزی نگو...حرفی نزن...همين که دستهایت را بگیرم...
و تو شرم کنی...و عرق بر پیشانیت حباب شود... کلی حرف بر لبانت می بینم...
و چه شيرين زبانیهایی بر چشمانت مینشیند...
همين که در چشمانت خنده...و بر لبانت تبسم...و کونه هایت بوی باران می دهد...
همین برایم کافیست...نفسم...




تو معشوقه منی
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 514
نویسنده : rozbeh92
  • آن دختری که چشمهایش به رنگ دریا بود...
هر شب در حاشیه نوشته هایم... شانه هایم را لمس میکند...
ودر

آن دختری که چشمهایش به رنگ دریا بود...
هر شب در حاشیه نوشته هایم... شانه هایم را لمس میکند...
ودر متن دلنوشته هایم...و در لا به لای شعرهایم...
برایم از عشق می گوید... و انگشتانم را به نوشتن ...
تو معشوقه منی...وا میدارد...تو دنیای منی انگار...




انگار راه ما از هم جدا بود
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 505
نویسنده : rozbeh92
  • گویی از همان آغاز...
راه ما از هم جدا بود...
تو مثل يک پرستوس عاشق...بیقرار رفتن بودی...
و من مثل

گویی از همان آغاز...
راه ما از هم جدا بود...
تو مثل يک پرستوس عاشق...بیقرار رفتن بودی...
و من مثل يک شقایقی تنها...
برایت شعر مي سرودم...و باران گونه هایم را خیس می کرد...
هر دو گم شده بودیم...تو در بام یک آغاز...
و من در پايان يک رويا...




چرا پیدایت نمی کنم
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 477
نویسنده : rozbeh92
  • نمیدانم...
تو مرا گم می کنی...و یا اینکه من پیدایت نمی کنم...
همین که در نوشته هایم پیدایت می شود

نمیدانم...
تو مرا گم می کنی...و یا اینکه من پیدایت نمی کنم...
همین که در نوشته هایم پیدایت می شود کافیست...




باز هم صدایم کن
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 511
نویسنده : rozbeh92
  • تو حتی با صدای نامم...انگار مرا درآغوش می گیری...
صدایم کن...باز هم صدایم کن...
در پرتو ماهی که...

تو حتی با صدای نامم...انگار مرا درآغوش می گیری...
صدایم کن...باز هم صدایم کن...
در پرتو ماهی که...شبیه توست...مرا در آغوش بگیر...




ماه شبهای من
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 509
نویسنده : rozbeh92
  • می خواهم آنقدر...نگاه ماه  شب را ...با ناله های شبانه ام...هماهنگ کنم...
تا این بار...خورشيددر سیاه

می خواهم آنقدر...نگاه ماه شب را ...با ناله های شبانه ام...هماهنگ کنم...
تا این بار...خورشيددر سیاهی شب طلوع کند...
و تودر میان دستانم بلرزی...و در آغوشم مست شوی...




وقتی به تو می اندیشم
نوشته شده در سه‌شنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 498
نویسنده : rozbeh92
  • وقتی به تو می اندیشم...
قلب  گمشده ام رادوباره میبینم...
در کنار رودخانه ای...روییده دوباره در میا

وقتی به تو می اندیشم...
قلب گمشده ام رادوباره میبینم...
در کنار رودخانه ای...روییده دوباره در میان شقایقها...
گویی غرق شکوفه شده ام این بار...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید