نوشته شده در سهشنبه 13 مرداد 1394
بازدید : 481
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی چشمانت را گشودی ...گویی ماه آسمان من بیدار شد...
هنوز شعرهایم بوی تو را می دهد...و هنوز موهایت نگاهم را نوازش میکند...
گویی حتی نفسهایت...در میان نوشته هایم جاریست...
و تبسم لبانت...هنوز در وازه هایم غنچه میکند...
و تمامی نوشته هایم...بوی تو را می دهد...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 513
نویسنده : rozbeh92
|
|
مرا سرآغازیست بی پایان...
من در انتهای راه فرورفته ام...
مرا فریادیست آسمانی...
من در سکوتی نافرجام فریاد میزنم...
مرا جستجو کن...در همین حوالی...
در کنار دلتنگیهایت...مرا خواهی دید...شقایق...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 615
نویسنده : rozbeh92
|
|
من هرگز نخواستم...
ازتو و از عشق افسانه ای تو... چیزی بگویم...
باورکن...
من فقط میخواهم...با عشق تو زندگی کنم...
مثل کودکی ...که با لالایی مادرش آرام می گیرد...در آغوش تو بخواب روم...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 494
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو در من زنده ای...تو ايمانی در من ... به بازگشتی دوباره...
که در بر هم زدن...شعرهای عاشقانه ام ...تو زنده ای...
نهفته ای دستهایت را...در آغوشم...چشمهایت را در نگاهم...
تو به چه مینگری...من در انديشه سوگواری امروز توام...
تو...هیچگاه از من جدا نخواهی شد...شقایق...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 505
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی آنقدر از خود ...بی خود می شوم...که گویی دیوانه شده ام...
از ميل نگاه به چشمانت که ندارمشان...از میل بوسه های عاشقانه ات که ندارمت...
به چه فکر کنم...به چه بیندیشم...وقتی نیستی با که زندگی کنم...
گاهی آنقدر به تو فکر ميکنم...که یادم می رود تو را خدا از من گرفته است...
گاهی بی فکر...و بی جان...گوشه ای میمیرم...و تو دوباره مرا زنده میداری...
برای یک روز بی تو بودن...یک روز در آتش عشق تو سوختن...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 507
نویسنده : rozbeh92
|
|
دوستت دارم... بی آنکه درکت کنم...
دوستت دارم... بي آنکه تو را ديده باشم...
که ناگهان تو با من...دست در دست...چشم در چشم...و نگاه درنگاهم ایستاده بودی...
مانده ام چه کنم با تو...رهایت کنم بگذری؟تو را درآغوشم پنهان کنم...
و یا ببوسم لبانت را...تو بگو چه کنم شقایق؟
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 456
نویسنده : rozbeh92
|
|
بر خستگی روزانه ام تکیه زده بودم...زندگی را داشتم ورق می زدم...
تو را دیدم...لمست کردم...دستی بر گونه های خیست کشیدم...
لبخندی پر از اشک بر لبانت جاری شد...و من آنگاه در قلمرو تو چشم گشودم...
عشقت همچون صاعقه ای قلب بی جانم را زندگی بخشید...
و تو...همچنان فرمانروای...قلمرو سرزمین منی...شقایق...
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394
بازدید : 502
نویسنده : rozbeh92
|
|
ديروز...امروز و یا فردا...
و یا يک سال ...و یا سالها در پی تو میگشتم...
اما تو ...تو کجا ی زندگی بودی...بر لبم خفته بودی...
ویا در میان چشمهایم نشسته بودی...
وقتی چشمانم بارانی میشد...لبانم وسوسه بوسیدن راداشت...
گاهی در سپيده...شبنم میشدی...میغلتیدی بر لبانم...
و لبانم را غرق در بوسه میکردی...
همانگونه بمان...در چشمانم...شقایق...
نوشته شده در سهشنبه 09 تیر 1394
بازدید : 543
نویسنده : rozbeh92
|
|
برقص شقایق...
و برقصان موهای پریشانت را...در این فضای عاشقانه...
همچنان ... رقص شقایق زیباست...
نوشته شده در سهشنبه 09 تیر 1394
بازدید : 514
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی چشمهایت را مهربانانه به من میدوزی...
آنگاه که لب هايت را با تبسم می آرایی...
وخاطرت را از کينه ها خالی می کنی...
نه آفتابی غروب میکند...نه چشمهایی خسته می شود...
و عقربه های ساعت فقط در جا میزنند...
هی تکرار عاشقانه...هی نگاه عاشقانه...و هی بوسه جانانه...
چه غوغایی می کنی تو...شقایق...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید