پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
نگاه عاشقانه
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 452
نویسنده : rozbeh92

وقتی عاشقانه به من خیره میشوی ...
چشمانم گویی قفل میشوند در نگاهت...
همان چشمهانی که ...ارامش رابه نگاه خسته ام باز می گرداند...
و قلبم از شوق نگاهت یکباره می ایستد...
ونفسهای تو ...آری نفسهایت...مثل هر زمانی دیگر...
طراوت را به زندگی من میبخشد...
وقتی که عاشقانه نگاهم می کنی ...غزل های عاشقانه بر لبم مینشینند...
و آنگاه ...دوست دارم... ببوسم لبانت را...نگاهت را...
اما چه کنم...که تنها خیالی بیش نیست... 




شکست قلبم
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 492
نویسنده : rozbeh92

چندی پیش...قلبم بد جوری شکست...که تکه هایش را گم کردم...
مدتیست...هر چه میگردم...جور نمیشود تکه هایش...
اما یک قلب دست نخورده و بکر...درون سینه ام میتپد...که مال من نیست...
راستی چگونه میشود...قلب عشقم با اینکه دیگر نیست...کامل و بی نقص کار میکند...
اما قلب من ...شکسته و تکه هایش را پیدا نمیکنم... 




دلت که میگیره
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 491
نویسنده : rozbeh92

وقتی دلت میگیره...دلت میخواد یه غریبه بیاد...
بشینه رو به روت...فقط نگات کنه و حرفی نزنه...
و تو هی بگی و بگی از دلتنگیات...
از روزهای شاد و شب های غم گرفته ات...
آنقدر بگی ...تا کمی سبک شی...
اون غریبه...فقط سر تکون بده ...و تبسم کنه...
نه جوابی و نه نصیحتی...
آخرش هم...بگی همین...
و او پا شه و بگه غریبه عاشق...
زندگی رو سخت نگیر...
عشق همیشه هست...
می آید و میرود...مثل شقایق باش رفیق... 




همین یک نگاه
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 610
نویسنده : rozbeh92

گاه...همین یک نگاه اتفاقی...
اتفاقی جدید به همراه دارد برای تو...
پس در نگاه کردن...خیلی احتیاط کن رفیق... 




هی لعنتی
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 481
نویسنده : rozbeh92

هی لعنتی...
هر گز تو را نمیبخشم...
بعضی وقتا وسط خنده هایم پیدایت میشود...هق و هق ناله هایم گل میکنند...
که همه مات نگاهم میکنند...و میگویند...میخندد...یا میگرید...
دیووووانه شده است گویی... 




چگونه مینگری مرا
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 465
نویسنده : rozbeh92

چگونه مینگری مرا...نفسهای آخرم را که به خش خش افتاده است میشنوی؟
گویی که اصلا گوش نمیکنی چه میگویم... و باور نمیکنی که در نبود ت جان میکنم...
تو قامت تنهایی مرا زخم کرده ای... حال من همچون...پروانه ای شده ام...
که در میان هوایت به پرواز درآمده است...و تو هی فوت میکنی میان نگاهت را...
تا غبار از جلو چشمانت کنار رود... 




غزل نوشته هایم
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 534
نویسنده : rozbeh92

ببین...لعنتی ...غزل نوشته هایم...
درد دل من در اين كاغذ جا نمي شود...که برایت بنویسم...
هر چه هست میگویم برایت...و تو بخوان غزلهایم را...
در اين سكوت بغض آلود... قطره كوچكي ...هوس سرسره بازي مي کرد...
و گونه هایم...عاشقانه اشکهایم را به آغوش مي كشیدند ...
آری نفسم...بله عزیزم...عشق تو نوشتني نيست ...گفتنی هم نیست...
وقتی در برگه ام...كنار آن قطره ...يك قلب شكسته ميكشم...
برایت چه معنایی میدهد...چه مفهومی دارد...
آری عشقم...بله زندگی...عشقت ...نه گفتنی است...و نه نوشتنی...
عشق را باید حس کرد...لمس کرد... 




دیگر یادت نمیکنم
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 621
نویسنده : rozbeh92

دیگر نه یادت میکنم...و نه بهت فکر میکنم...
اصلا سر کوچه تون هم نمیام...در خانه ات را هم نمیزنم..
اصلا اونی که...همیشه سلامت میکنه...من نبودم...
اونی که چندیست عاشقته...من نیستم...
کسی که...هر جا که می رفتی...دنبالت میکرد...
.................................................................
بلد نیستم ...هی دروغ بگم...
من بودم... خود خود من...تو بروی خودت نیار...خجالت میکشم.... 




وحشت سنجاقک
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 483
نویسنده : rozbeh92

گاه لبریز میشوم از تو...از صدای خش خش برگهایی که تو پاییز مینامیشان...
و آن سو میبینم...وحشت سنجاقکی ...از صدای تندری نالان...
که میخواهد رها کند بغض مانده در گلویش را...
و من فقط نگاهت میکنم...نه سنجاقک و نه تندر...
فقط محو تماشای تو شده ام...
که باد چه زیبا میرقصاند گیسوانت را... 




حرفی بزن
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 447
نویسنده : rozbeh92

حرفی بزن...چیزی بگو...
لعنتی...بگو بی من نفسهایت کند میشود...
قلبت میگیرد...چشمهایت بارانی میشوند...
بگو...بی من چگونه میگذرد شبهایت...
چگونه بشمرم روزها را...که بی تو میگذرند...
مثل تیک تیک ساعتی خسته ...که وقت را فراموش کرده است...
فقط نا امیدانه گام برمیدارد...برای چه...خودش هم نمیداند...
حرفی به من بزن...من در زیر کلبه خاطره مان...پناه گرفته ام...
که رگبار آسمان...تنم را زخم نکند...
چندیست...گویی به همه چیز حساسیت دارم... 




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید