پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بانوی نوشته هایم
نوشته شده در سه‌شنبه 13 آبان 1393
بازدید : 491
نویسنده : rozbeh92

ببین...تو...بانوی نوشته هایم...
من خیالت را...چشمهایت را...نوشته هایت را...
در نگاه پریشانم گم کرده ام...
گاهی...نوشته ای...عکسی...یادی...
میکنم تا بدانی...غریبه آشنای سرزمین من...
دوستت دارم




عشقم
نوشته شده در سه‌شنبه 13 آبان 1393
بازدید : 1371
نویسنده : rozbeh92

عشقم...ببین دارم فراموشت میکنم...
دارم نگاهت را...چشمهایت را...
نگاه عاشقانه ات را...پریشانی گیسوانت را...
همه را فراموش میکنم...
تنها...یادی...خاطره ای...بغضی...
مانده در خیالم...




ماه من
نوشته شده در پنج‌شنبه 03 مهر 1393
بازدید : 978
نویسنده : rozbeh92
 
از خواب برخاستم...ماهم نبود...
ماهم را برده بودند...
گفتند...ماهت را خدا برد...
سراسیمه...به سوی خدا آمدم...
نگاهی به آسمان کردم...ماه خدا در آسمان بود...
بغض کردم در نگاه خدااا...
گفتم...
خدایااا...ماهت که هست...
پس ماه مرا چه کردی...



خدای تو
نوشته شده در سه‌شنبه 04 شهریور 1393
بازدید : 919
نویسنده : rozbeh92

خدایت را نمیدانم...
خدای من خدای مهربانیهاست...
خدایت را نمیدانم...
خدای من میان آسمان پیداست...
خدایت را نمیدانم...
خدای من همیشه در میان غصه ها پیداست...
خدای من...خدای تو...یکی هستند...
خدا داند...دلم تنگ است ...که میدانم...خدای تو ...همانی که خدایم هست...
چرا...ماه مرا بر داشت...میان آسمان دلتنگی...مگر ماه خودش از ماه من کم بود...
که برد ماه دل این بیقرار ازپیش او...
حال من مانده ام...بی یار و بی همسر...
در این دنیای آشفته...پریشان حال و سرگشته...
نمیدانم...خدای تو چرا برداز کفم...این زتدگانی را...
که من تنها شدم...تنهای تنها...با خدای خود




دلتنگی
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 743
نویسنده : rozbeh92

عشقم...اینبار تو را میان نوشته هایم...گیر خواهم انداخت...تو را میان شقایقها بازی خواهم داد...تا قدری کم شود...از دلتنگیهایم




فرصت
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 922
نویسنده : rozbeh92

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند
چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند 
تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند
گاهی 
فرصت نبود
گاهی حوصله
و من خیلی دیر این را فهمیدم
خیلی دیر




عشق
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 1419
نویسنده : rozbeh92
تو را دیدم ...مثل همیشه لبخندی برلب داشتی...موهایت را پریشان کردی...دلم پریشان شد...تنها بودی...با همان لباس سفید...باران تنت را خیس نوازش کرده بود...اندام زیبایت بر اثر باران لطیف و دلربا بود...من هم ...مثل همیشه با دیدنت...مست و بیقراری کردم...همانند مرغ عشق دورت میگشتم و با صدایم مستت میکردم...و تو با حالت خاصی شانه میکردی...بیقراری مرا...من غرق تمنا و شور بودم...و تو غرق تماشای من...من آواز عشقمان را سر دادم...به تو گفتم منو عاشق نکن ...دیوونه میشم...منو از خونه آواره نکن...بیخونه میشم...به تو گفتم...نگفتم...به تو گفتم...نگفتم...و آسمان چشمهایت شروع به باریدن کرد...آرام و بی خود نزدیک شدی...مرا در آغوش گرفتی...و سر به شانه هایم گذاشتی...و اشک عشق را سرازیر کردی...و چه حال و هوایی بود...میان جنگل عشق...



خیالت
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 1198
نویسنده : rozbeh92

خيالت هميشه هست...
اما امروز دلم "خودت "را خواست،
نه خيالت را...

 

 

 

 

 




عاشقی
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 957
نویسنده : rozbeh92

بايد حرف بزنيم 

گفت و گو کنيم 

زندگي را 
دوست بداريم 

و 
بي‌ترس و انتظار

اندکي عاشقي کنيم




مراببوس
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 663
نویسنده : rozbeh92

مـرا بـبـوس !
تـا یاسهای سپید...
شـعـر تـازه 
ای بـخـواننـد ...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید