پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
انتظار
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 632
نویسنده : rozbeh92

در انتظار بوی عطر نفسهایت...ساعت ها را بی تو سپری میکنم...
همین که با هر نسیمی...و یابا هـر واژه ای به هم میریزم...
برایم کافیست...گاه...چنان در هم گره میخورد نوشته هایم...
که نمیدانم چه بنویسم...
تو مرا از رویا به رویا...تا خاطره به خاطره ...خوب میرقصانی...
اجازه بده ...کمی نفس بکشم در هوایت...
دور نیستـم از تـو...کمی تامل کنی ...اشکهایم را خواهی دید...
چه فــرقی میکند ...که بدانی یــا نه...که شعرهایم فقط برای توست...
تو که به هوای من نمی آیی...اما من همیشه سر به هــوای توام... 




سکوت چشمانت عذابم میدهد
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 1267
نویسنده : rozbeh92

در ترنم لبانت...و نجواهای عاشقانه ات...
در گودی گونه هایت...یک زندگی نهفته است...
یک عشق جاریست...در نگاه پریشانت...غزلی مینوازد برایم...
که در شادی چلچله ها...رقص قاصدکها...قلب پریشانم را گم کرده ام...
بر گونه هایم...فرود می آیند شرو شرهای باران دلتنگی...
و تو...تنها نگاهم میکنی...و سکوت چشمانت عذابم میدهد...
همان کافیست برایم...نگاهم کن...لعنتی تو فقط نگاهم کن... 




دست و دلم میلرزد وقتی برایت مینویسم
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 764
نویسنده : rozbeh92

دست و دلم میلرزد...وقتی انگشتانم برایت مینویسند...
باران نگاهم میبارد...وقتی به چشمانم خیره مینگری...
مگر...تو چه هستی...که هستی...که اینگونه...
اسیر مانده ام...در عاشقانه هایت... 




همیشه تو را فرشته میخوانم
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 495
نویسنده : rozbeh92

فرشته...
میگویم بدانی...
همیشه تو رو فرشته میدانم...
تو رو فرشته خطاب میکنم...
وقتی می آیی...به خودم میگویم فرشته آمد...
وقتی به تو مینگرم...جز نگاه عاشق فرشته چیزی نمیبینم...
فرشته من...همیشه باش...در همین حوالی...
در نزدیکیهای من...در اطراف عاشقانه هایم...
پیرامون نوشته هایم...در کنار قلبم...
کنار قلبم نه...در اعماق قلبم... 




نگاهم همیشه در سکوت است
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 500
نویسنده : rozbeh92

نگاهم همیشه در سکوت است...در تنهاییست...
گویی همیشه شب است در چشمانم...
ساکت و بی روح...گنگ و بی صدا...
اما...
اما چشمان تو...پر از ناگفته هاست...
پر از فریاد است...پر از سازهای کوک نخورده است...
چشمانت گویی پر است از ...عابرینی که عجولانه میگریزند...
در نگاهت گویی...فریادی ناتمام مانده است...
صدایی آشنا...گویی میخواهی نامم را بخوانی...
آری باز کن...کوک کن...عروسک نگاهم بیقرار است...
بنواز موسیقی عاشقانه ام را... 




گاه حرفهایم خلاصه میشود در تو
نوشته شده در چهارشنبه 05 آذر 1393
بازدید : 524
نویسنده : rozbeh92

گاه حرف هایم... خلاصه میشوند در تو...
اما نوشته هایم سرشارند از تو...
بی تو اما شکسته قلم در دستم...
با حاشیه ...و بی قلم ...چگونه نقش کنم چشمت را...
آخرین حرفم بگویم من برایت...
بی تو ...با خیال پاره ات چه کنم من...
بی تو یک دل نه...هزار دل بهانه میگیرد...
خطهای دفترم گویی چشم تو را کم دارد ...
نقش کن ...چشمکی را در خیال من...دل جوانه زد گویی...
در نگاه تو... 




مرا اینگونه باور کرده ای
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 1420
نویسنده : rozbeh92

مرا اینگونه باور کرده ای شاید...
کمی خسته ...کمی تنها...
کمی از یاد هارفته ...کمی مغرور...کمی گستاخ ...
گهی مفلوک و آواره...
ولی من...سرخوش وشادم...
ببین لبخند و چشمانم...چه دلشادم...
ببین مستانه میخوانم...برای خود...برای تو...
ولیکن ...باورش سخته...میدانم... 




خیابان متروک
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 674
نویسنده : rozbeh92

هوايي سرد...در یک خيابان متروک...
زنی پریشان و آشفته...با سبدی پر از یاسهای وحشی...
نزدیک آمد...رو در رویم...کتانیهایش...پر از خاکستر های دنیا بود...
پرسيد ...چه میکنی عاشق...گفتم دارم دود میکنم...
گفت...دودی هستی ...
گفتم آری چندیست دارم دود میکنم...
از کیفش پاکت سیکاری بیرون کشید...
سیگاری به لب گرفت و آتش زد...
سيگاري هم تعارف كرد...
لبخندی زدم...و براهم ادامه دادم...
صدایم کرد...هی...مگر نگفتی دودی هستی...
دستی تکان دادم...و گفتم آری...
او نمیدانست...من دارم خاطراتم را دود میکنم ...نه سیگار... 




پاییز
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 494
نویسنده : rozbeh92

عجیب...امـروز آفتاب بـود..و پاییز دل انگیز ...
ساده بگویم...
امـروز تـو بایـد مـی بــودی...که نیستی...
همــه ی روزهـا و شبها به کنار...
تــو امــروز را عجیــب بـه مــن...
به من نه....به چشمهای منتظرم...بدهکاری...
گفته باشم بدونی... 




وقتی نمیتوانی
نوشته شده در سه‌شنبه 04 آذر 1393
بازدید : 454
نویسنده : rozbeh92

وقتی نمیتوانی...یقینا نمیشود...
خودت را هم به در و دیوار بکوبانی...باز هم نمیشود...
شماره اش را پاک کنی...
با دوستانت بیشتر وقت میگذرانی....
گوشی ات را پرت میکنی گوشه ای ...که اس ام اس ها ...
و حرفها و پست های قدیمی اش را نبینی..
بخدا نمیشود...اصلا مگر میشود...
خاطره هایش از دلت پااااک کنی...
هرچه بیشتر سعی میکنی ...بیقرار تر میشوی...
دلتنگ تر میشود...پریشان تر میشود نگاهت...
وقتی نیست...بیشتر میفهمی که دوست داشتنش ...
تا به اعماق قلبت فرو رفته است ...ریشه کرده است...
دیوانه میشوی...در هجوم قهقه های زیبایش...که دوست داری یک بار...
فقط یک بار دیگر تکرار شود برایت...
وقتی یادش میکنی...اخم میکنی به خودت...
بغض میکنی...سر به زانو میزنی...
میشکنی...میشکنی و میشکنی...
اما دیگر او نیست...او رفته است...
دیگر هیچ چیز قابل بازگشت نیست...
دیگر او مال من نیست...
او جاییست...که حتی نمیشود دزدکی نگاهش کرد...
دزدکی ...باهاش بیرو ن رفت...
اونوقت است که میفهمی...
بی او...زجر میکشی...میشکنی...
و آرام آرام...و بی صدا...میمیری...و میمیری...و میمیری... 




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید