|
|
|
نوشته شده در سهشنبه 04 آذر 1393
بازدید : 447
نویسنده : rozbeh92
|
|
حرفی بزن...چیزی بگو... لعنتی...بگو بی من نفسهایت کند میشود... قلبت میگیرد...چشمهایت بارانی میشوند... بگو...بی من چگونه میگذرد شبهایت... چگونه بشمرم روزها را...که بی تو میگذرند... مثل تیک تیک ساعتی خسته ...که وقت را فراموش کرده است... فقط نا امیدانه گام برمیدارد...برای چه...خودش هم نمیداند... حرفی به من بزن...من در زیر کلبه خاطره مان...پناه گرفته ام... که رگبار آسمان...تنم را زخم نکند... چندیست...گویی به همه چیز حساسیت دارم...
|
|
|