نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 479
نویسنده : rozbeh92
|
|
تنها که میشوم...مینشینم در کنار خاطره هایت...
ورق میزنم رویاهارا...وقتی به لبخندت میرسم...
قلبم می ایستد...نفسم بند میشود...
خیس میشود نگاهم...چه خاطره های نابی دارم از تو...
بود و نبودت را...در لا به لای دفتر شعرهایم ...میان غزل هایم...ترسیم کرده ام...
بــــــــــــــــــــــــــــاور کن...!
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 458
نویسنده : rozbeh92
|
|
خسته ام
از عکسی كه هر روز ...بي رمق به من لبخند مي زند...
تبسم نگاهش سرد است...سلامش بی صداست...
بغض میکنم مثل كبوتری... كه بال شکسته اش آزارش میدهد...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 571
نویسنده : rozbeh92
|
|
من تو را هر صبح در نیسم میبینم...درترنم هر نغمه و آهنگی ترا می جویم...
و هر شب...با ماه و ستاره از تو سخن می گویم... از همان حرفهایی که دل شب را میشکافند...
با همان کلماتی که بغض آسمان را میشکنند...
حرفهایی که آنها را...در عمق نگاهت جای داده ام...
تا هر وقت ...بر سر مزارت آمدم...مرا بشناسی...نه اینکه به من همچون غریبه ها بنگری...
خوب نگاهم کنی...ببینی در این 10ماه بر من چه گذشته...
ببینی بی تو شادم...یا اینکه از درون ویرانم...داغونم...
نگارم...نازنینم...محبوبم...مهربانم...زندگیم...نفسم...عشقم...بی تو خیلی سخت میگذرد...
فاطمه...همسر مهربانم...امشب...بیقرار تو شده ام...دلتنگ شده ام...
سنگ قبرت شاهد است...که چگونه زجه میزنم...و های هایم ...دل هر رهگذری را به درد می آورد...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 470
نویسنده : rozbeh92
|
|
گفت...عشقم اینقدر دوستت دارم...که بی تو نفس کشیدن برام سخت میشه...
گفتم یعنی چی؟
گفت...یعنی اگه تو نباشی...زندگی برام زندون میشه...
گفتم متوجه نمشم ...منظورت چیه...
گفت منظوری ندارم...
گفتم خب این حرفها برای چیست...
گفت...میخوام بگم...اینقدر دوستت دارم...که اگه بگی بمیر میمیرم...
لبخندی زدم...نیم نگاهی بهش کردم...و گفتم خب بمیر...
باورم نمي شه...چه شوخی احمقانه ای کردم...
اون رفت و من... دارم در تنهايي خودم پژمرده میشم...
لعنت خدا بر من...لعنت بر من...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 478
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو از شکستن چه میدانی...
از شکسته شدن چه؟
چه میدانی شکست چیست...
وقتی که شکسته شدنم را...دیدی و خندیدی...
با خود چه پنداشتی؟
خب... شکستی گله ای نیست...
چرا هر شب خیالت را میفرستی ...
در حوالی تنهاییم...و همه نوشته هایم را خط خطی کند...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 1466
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو را می بینم...در انتهــای درد هــایم...
دوباره قهر می کنی...باز هم زخم میشود قلبم...
قـهر کن با خاطره هایم...گـریه های بی صـدایت آزارم میدهد...
دستی میکشی بر رویاهایم...نفسهای سردت انگشتانم را به لرزه می اندازد...
تو گر چه غریبه ای بیش نبودی برایم...اما نگاهت آتش درونم را آرام می کرد...
چه می دانستم از تو...که غریبه ای از سرزمین خیالی...
نامت چه برازنده و گوشنواز است برایم...خزان...خزان شدی بر پیکر خسته من...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 660
نویسنده : rozbeh92
|
|
آرزوهایم را به باد داده ام...همه هوایی شده اند...
گاه می آیند و گاه آنقدر دور میشوند...که پیدایشان نمیکنم...
حس می کنم در حسرتهایم گم شده ام...و گاه بیداد میکند در من مستی...
عجیب حکایتی دارد سرگذشتم...
سرنوشتم اینچنین است...یا اینکه نفرین شده ام ...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 506
نویسنده : rozbeh92
|
|
هــنوز هم عاشــقانهمینویسم...حتی دردهایم را عاشقانه می نویسم...
بی تو بودن را می نویسم...اما با تو بودن را چطور ...تو که نیستی در دنیایم...
هنــوز هم در میان ...ازدحــام خاطراتت گم میشود ...نگاهت...گیسوانت...و حتی نفسهایت...
هیچ میدانی ...همیشه از بي تو بــودن...با باتو بودن حرف میزنم...
حرفهایی که فقط معنایشان را...فقط خودم میدانم...فقط خودم...
هــنوز هم خودم را گول میزنم...که عــشق ما جــاودانه است...همانند نامم...
اما چه جاودانه مردیم منو تو...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 692
نویسنده : rozbeh92
|
|
هر صبح زندگی را طی می کنم...ثانیه ها را میشمرم...دردهایم را...خنده هایم...گریه ها را...
همه میزنم به حساب زندگی...و شبانگاه...
میروم گوشه ای خلوت...در تاریکی مطلق...مرور میکنم هر آنچه گذشت...
سپس بر میخیزم...یک فنجان چای داغ...با کمی درد و بغض نوش میکنم...
دستم را بسوی خدا دراز میکنم...خدایا شکر...امروز هم بخیر گذشت...
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 879
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی پای درحریم دریا میگذارم ...
موجهای به استقبالم می آیند...
دریا آغوش بازمیکند ...و من چون عاشقی سرگردان...موجها را به آغوش میکشم...
چشمایم را می بندم...گوش به نجوای دریا می دهم...
دریا عاشقانه هایش را برایم میخواند...و من غوطه ور میشوم در غزلهایش...
بی اراده تسلیم ترنم موجها میشوم...و غرق میشوم در عشق...
و غرق میشوم...غرق میشوم...غرق...
وقتی پای درحریم دریا میگذارم ...
موجهای به استقبالم می آیند...
دریا آغوش بازمیکند ...و من چون عاشقی سرگردان...موجها را به آغوش میکشم...
چشمایم را می بندم...گوش به نجوای دریا می دهم...
دریا عاشقانه هایش را برایم میخواند...و من غوطه ور میشوم در غزلهایش...
بی اراده تسلیم ترنم موجها میشوم...و غرق میشوم در عشق...
و غرق میشوم...غرق میشوم...غرق...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید