|
|
|
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 1464
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو را می بینم...در انتهــای درد هــایم... دوباره قهر می کنی...باز هم زخم میشود قلبم... قـهر کن با خاطره هایم...گـریه های بی صـدایت آزارم میدهد... دستی میکشی بر رویاهایم...نفسهای سردت انگشتانم را به لرزه می اندازد... تو گر چه غریبه ای بیش نبودی برایم...اما نگاهت آتش درونم را آرام می کرد... چه می دانستم از تو...که غریبه ای از سرزمین خیالی... نامت چه برازنده و گوشنواز است برایم...خزان...خزان شدی بر پیکر خسته من...
|
|
|