پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
نمی دانم تو هم مثل منی یا نه
نوشته شده در سه‌شنبه 18 آذر 1393
بازدید : 523
نویسنده : rozbeh92

نمی دانم تو هم مثل منی یا نه...شب و روزم شده مستی...نمیدانم تو هم هستی؟
فشردم بار ها بغض گلویم را...نمیدانم تو هم بغض گلو داری...بگیرد در گلو چنگش زنی باری؟
تو در قلب منی هرجا ...نمیدانم که من در قلب تو هستم ...شبی در حال بد مستی به لبخندی کنی یادم؟
گلی هستی میان باغ بوستانم...نمیدانم که من یارم......ویا در چشم تو خارم...
ببین چشمم...ببین دستم...ببین تو رنگ رخسارم...نمیدانم که من در قلب تو هستم...نمیدانم؟ 




وقتی بی او در خاطراتش دست و پا میزنی
نوشته شده در سه‌شنبه 18 آذر 1393
بازدید : 601
نویسنده : rozbeh92

وقتی بی او...در خاطراتش دست و پا میزنی...
و گرمی بوسه هایش ...تو را میبرد در میان آسمان...
آنگاه بارش بوسه هایش ...و دستانش که در آغوش میکشد تو را...بی آنکه خیس خجالت شوی...
واز همه آن لرزه گناهانی که سبب میشود...چشمهایت خیس باران شوند...
اندوهت را...حجب زنانه گیت را...چشمهایت را...گوشه ای میگذاری...و عاشقانه هایت را برایش میسرایی...
آری... سروده هایت را بگذار به حساب چشمهایش...وتب شرم و خجالتم را ...بگذار بحساب عشق... 




یادت هست
نوشته شده در سه‌شنبه 18 آذر 1393
بازدید : 470
نویسنده : rozbeh92

یادت هست...همانجا که دستانم را از میان دستانت رها کردی...
نو لبخند می زدی...و من بفض میکردم...
تو خرامان میرفتی...و من آرام آرام جان میدادم...
تو با لبخند ماندنم را نظاره میکردی...
و من با سکوت از درون میشکستم...
حال نیستی که ببینی...که به حال و روزم چه آمده... 




آه از دست این دل
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 490
نویسنده : rozbeh92

آه از دست این دل...و این آسمان ابری...و باد خزان...
که فراموش میکنم خاطره هایت...یادت...
در این روزها...خودم هم نمیدانم...چه مرگم میشود...
در زیر باران... 




از دوریت نمی ترسم
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 457
نویسنده : rozbeh92

از دوریت نمی ترسم... ... بي دليل از سیاهی شب هجران می ترسم...
وقتی بی تو سر میکنم...شبهایم را...بي دليل از حنجره تلخ غروب می نالم...
من تو را در میان... کوچه متروک دلم جای داده ام...بی دلیل در شب مهتاب تو را میجویم... 




آرام و بی صدا در خود می شکنم
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 996
نویسنده : rozbeh92

آرام و بی صدا در خود میشکنم ...بی هیچ شکایتی ...همیشه گلویم بغضی داردبکر و تازه...
به اندازه تمام دردهایم...بغضم را فرو میدهم...چشمان خسته ام را میبندم...نفسی تازه میکنم...
صدایی از آسمان در گوشم میپیچد...نه بارانیست...و نه ابری سیاه و خسته...
اما آن صدا نیست...هق هق ناله های ...ستاره ایست...که جان میکند درآسمان... 




می شود سازی باشد و میخانه ای
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 493
نویسنده : rozbeh92

می شود سازی باشد...میخانه ای در کنج خلوت نگاهت باز باشد...
همین امشب...قول می دهم فقط چند پیاله نه بیشتر...فقط کمی گرم شود قلبم...
آنگاه ساقی بریزد...مرد غمگینی در گوشه ای بنوازد...و من بخوانم برایت...
بی هیچ اشکی ...و هیچ شکایتی...دستهایت را در میان شعرهایم میگیرم...
نفسهایت را بیت بیت میکنم...تبسم لبانت راقافیه دار میکنم...
تو همین که فقط ...از پشت پنجره نگاهم کنی کافیست... 
امشب میخواهم...با خاطراتت مست کنم... 




بیجاره دل من
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 1392
نویسنده : rozbeh92

بیچاره دل من ...ببین چه میکند با خود...در میان افسون یک نگاه ...مات و مبهوت مانده است...
دل خوش کرده است...به صدای باران که نوازش کند تنش را...
فراموش کرده ام... همیشه پشت بغض ابری کهنه ...در انتظار بارش آسمانم...
باد گونه هایم را سیلی خواهد زد...و خاطراتت مرا به این سو و آن سو میکشانند...
و ابرها خودشان هم نمی دانند... من چه میکنم در حوالی نگاهشان... 




وقتی میشکند قلبم
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 725
نویسنده : rozbeh92

وقتی میشکند قلبم...زیر چشمی نگاهم کن...
نمیخواهم ببینی مردت میگرید...اشک میریزد... 
گاه مثل یک کوه استوارم...و گاه مثل پر کاهی سرگردان...
به من تکیه کن...غمهایت را به من بسپار...هنوز دفتر شعرم سطرهای خالی بسیار دارد...
وقتی دلم از بهت نگاه ماه میلرزد...تو کمی مهربان باش با آسمان...
سرم را میگذارم بر سینه ستاره ای ...که دیشب تا به سپیده تنهایم نگذاشت... 




وقتی به تو فکر می کنم
نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393
بازدید : 458
نویسنده : rozbeh92

وقتی به تو فکر میکنم...وقتی با دلم راجع به تو حرف میزنم...
اصلا هر وقت...یادت می آید در حوالی من...
من چه ناشیانه در هم میشکنم...چقدر بیقرار دستهایت میشوم...
و قتی یادت بی تو میآید...نمیدانی چگونه ویران میشوم...
چطور اشکهایم بی تاب شانه هایت میشوند... 




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید