نوشته شده در یکشنبه 23 آذر 1393
بازدید : 489
نویسنده : rozbeh92
|
|
دعوتم میکنی به شراب از لعل لبانت؟
یا به کافه ای که پاتوق شعرهای من است...
گاه برایت بهانه میاورم میان نوشته هایم...
تا با پیاله نگاهت...دو جرعه ای شراب بنوشم...
کله ام داغ...جگرم میسوزد...چه بود گلویم سوخت...چه بد مستی میکند نگاهم...
در رعشه های دستانت...که میلولد در ترنم شعرهایم...
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر 1393
بازدید : 442
نویسنده : rozbeh92
|
|
بعضی وقتا...
میبینم که فکر کردن...به هیچ چیز و هیچ کس ...ارزش آنرا ندارد...
که به خاطرش... شب گریه های ...بی صدا ی خودم را به حراج بگذارم...
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر 1393
بازدید : 468
نویسنده : rozbeh92
|
|
عجب هیاهویی به پا بود...
من میسوختم در عزای تو...اما بعضی بی هوا...
شعله می کشیدند...و بعضیی یکدیگر را میسوزاندند...
و گروهی دود می کردند زندگی را...
از سویی نگاهی بهت زده...و از سویی دگر وجدانی در حال انفجار...
عجب شور و حالیست ...در این جمع دل سوختگان...
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر 1393
بازدید : 471
نویسنده : rozbeh92
|
|
از جای بر میخیزم... تنهایی را آویزان میکنم گوشه ای...
نگاهت را میگذارم ...کنار پنجره و چشمهایت را رنگین میکنم...
دهانت را طوری میگذارم...تا صدایم کند...
از خانه بیرون میروم...رو به پنجره می ایستم...
منتظرم صدایم کنی...صدایم کن لعنتی...زیر باران خیس شده ام...
صدایم کن...فقط یک بار...
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر 1393
بازدید : 482
نویسنده : rozbeh92
|
|
لعنتی...وقتی هجوم خاطراتت شروع میشود...
وقتی تمام مرا تسخیر میکنی...
با نوشته ها بازی میکنم...
وقتی به اسمت میرسم...در دهانم مست میکنند کلمات...
مست می شوند و آشفته...تو چه کرده ای با من...این شبها...
نوشته شده در سهشنبه 18 آذر 1393
بازدید : 459
نویسنده : rozbeh92
|
|
از سر عادت هر صبح... درد هایم را...غم بیکسی را...
اینجا میگذارم...تا هر عابری که گذرش خورد...
آرام بی هر کلامی...نگاهی کند و به راهش ادامه دهد...
و من همچنان حرفهایی را...که مانده ته گلویم...
بنویسم تا کمی سبک شود روان خسته ام...
نوشته شده در سهشنبه 18 آذر 1393
بازدید : 997
نویسنده : rozbeh92
|
|
هنوز هم ساعت ها می توانم ... گوشه ای بنشینم و چرت و پرت بنویسم...
از همان نوشته هایی که اوایل جذاب است... و بعد خسته کننده می شوند...
هنوز هم می توانم شبها ...بی آنکه چرتی بزنم...ساعتها خرافه هایم را بنویسم...
هنوز هم با فنجان خالی...بارها و بارها چای مینوشم...تا خسته نشوند چشمانم...
هنوز هم با دست خالی...برای تو کاخ ها میسازم...
هنوز هم زیاد می خندم ...و زیاد میگریم...این باورهایم...ادامه دارند...
نوشته شده در سهشنبه 18 آذر 1393
بازدید : 486
نویسنده : rozbeh92
|
|
نوشته شده در سهشنبه 18 آذر 1393
بازدید : 1589
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو چه میخواهی در میان شعر هایم...چنین پرسه میزنی در لا به لای غزلهایم...
آرزوهایم همیشه نیمه می مانند...در میان جنگلی از خاطره...
تو محکم مرا در میان آغوشت نگه دار...من از بیهوده مردن می هراسم...
تو گاه معما میشوی در کلماتم...که هر چه می کنم معنایش را نمیدانم...
نوشته شده در سهشنبه 18 آذر 1393
بازدید : 691
نویسنده : rozbeh92
|
|
بی قرار در انتهای خیابانی هستم...
و مینگرم رهگذرانی را که نشان از تو برایم گویند...
اما گویی...گم شده ای تو...که کسی نشان از تو ندارد...
و یا من گم شده ام...در این خیال خیابانها...نمیدانم؟
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید