پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
وقتی تمام تو مال من است
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 497
نویسنده : rozbeh92

وقتی تمام تـــو مال من است...
وقتی لبانم طعم نفسهایت را میدهند...
دلــم میخواهد پرواز کنم...در حوالی چشمانت...
همه جا باشم در کنارت... 




ناز چشم تو
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 497
نویسنده : rozbeh92

نه میشود محاسبه کرد...ونه قابل شمارش...
حتی نمی توانی میزانش را بگویی...
بی انتهاست ... تا انتهای سرنوشت...
تا وقتی هستی ...در امتداد زندگی...
وقتی تو خاص من باشی...زندگی من خاص تو میشود...میدانی؟ 




دست به کمر ایستاده ای و شانه بالا می اندازی
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 528
نویسنده : rozbeh92

دست به کمر ایستاده ای...شانه بالا می اندازی...
و میگویی مرا ببوس؟
مگر میتوانم ببوسم لبانت را ...بی آنکه مست شوم...
مگر میشود دستانت را ببوسم...و گرمی دستانت لبانم را نسوزاند...
باز هم میگویی مرا ببوس؟ 




تو میدانی؟
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 490
نویسنده : rozbeh92

تو میدانی...به عشق تو صبح ها ...چشمهایم را میگشایم...
به عشق تو نفس میکشم...به عشق تو می نویسم...
به عشق و با یاد تو ...شب ها به خواب میروم...
ببین چه عاشقانه مینویسم برایت...
تو هم عاشقانه بخوان...و عاشقانه بمان... 




نشسته ام با خاطراتت
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 736
نویسنده : rozbeh92

نشسته ام با خاطراتت... نوشته هایم را به هم میچسبانم...
از سویی در انتظار قاصدکی هستم ...که از طرف تو بیاید...
و از جانبی چشم به آسمانم...که چشمانت را ببینم...
اما...آسمان ابریست...و بادی نمیوزد...
یعنی ...نه قاصدکی و نه چشمهایت...
فقط مینویسم...زندگی...وقتی تو زندگی منی...غیر از این چه بگویم... 




آینه مرا به خودم می آورد
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 482
نویسنده : rozbeh92

آینه مرا به خودم میآورد...
که چگونه ذره ذره...میشکنم...ممیرم...بی تو... 




چه می دانی تو ...
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 464
نویسنده : rozbeh92

چــه مـی دانی تو...من هر روزم خلاصه میشود...
در نوشته هایی که ...فقط خودم معنایشان را میدانم...
نمیدانم شاید هم...من زندگی را گم کرده ام...و نمیدانم... 




وقتی تو از کنار من بی تفاوت عبور میکنی
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 549
نویسنده : rozbeh92

وقتی تو از کنار من بی تفاوت عبور میکنی...
نگاهم دنبال سایه ات میماند...شاید برگردی و در آغوشم بگیری...
ساعتها میمانم...مثل مترسکی که باعث وحشت پرندگان میشود... 




وقتی که یادت می کنم
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 495
نویسنده : rozbeh92

وقتی که یادت میکنم...هوا میرم مثل پری...
اگر یه روز یه شاپرک ...روی دو چشم تو نشست...
بدون منم که دزدکی...برو بوم عشق تو نشست... 




دلم برات تنگ شده
نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر 1393
بازدید : 767
نویسنده : rozbeh92

میدانی...دلم برات تنگ شده ...و قتی یادگار نگاهت ...در عمق آرزو نشسته...
صفای وجودت...در کنارم خالیست...هنوز در گوشه قلبم...نشسته ای و مینگری...
به نوشته هایم...به غزلهایم...و حتی به خوابهایم...
تو خلاصه کرده ای مرا...دریک نگاه عاشقانه...که مشتاقانه مینگرد تو را... 




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید