نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 501
نویسنده : rozbeh92
|
|
این روزها غرق میشوم در تو...در سکوتی بر گرفته از نگاهت...
سکوتی که در پشت ...فریادهای بی صدایم زجه میزند...
وقتی لبانم نمیخندند...و چشمانم بی روح شده اند...
آنقدر در خود مرده ام...که شبها با ارواح بیدارم...
چه کرده ای با من...تو به من ظلم کرده ای...
یا که...من رفیق نیمه راه بوده ام...نمیدانم؟
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 459
نویسنده : rozbeh92
|
|
لعنتی...هر چه بیشتر برات گریه کنم...بیشتر عاشقت میشم...
خب تو که نیستی...من چه کنم ...با این همه عشقی که بهت دارم...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 478
نویسنده : rozbeh92
|
|
هدف گرفت و رها کرد تیرش را...سوزش و سنگینی را بر روی قلبم حس کردم...
فقط یک قطره اشکی چکید... وعقده دل باز شد...غمهای دلم پرواز کردند یک به یک...
تا که رسیدم در میان...جنگلی از گل...
چه گلهایی ...همه در یک صدا با هم...برایم شعر میگفتند...
یکی آمد به تنهایی...نوازش کرد موهایم...
یکی دیگر جلو آمد...صدایم کرد ...دعوت کرد...
گفتم...رقصی را دیگر نمیدانم...
گفت...رقص شقایق هم نمیدانی...
گفتم...دیگر مرد آن شقایقی که مرا میرقصاند...
حال باید مرگ شقایق را به سوگ نشست...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 715
نویسنده : rozbeh92
|
|
فریاد ی جامانده در سکوت... سکوتی در فراموشی خاطره...
گریه ام میگیرد ...در میان پریشانی نگاهت...
چندیست دیگر اشکی نمیریزم...تنها سکوت میکنم ...
تا تو... به حال و روزم گریه نکنی... اشک نریزی...غصه نخوری...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 503
نویسنده : rozbeh92
|
|
چقدر سخته...
تشییع کردن عشق ...بر روی شانه هایت...
و سپردن به قبرستان ...و خودت بگذاری در میان دل خاک...
بهش نگاه کنی...دلت نمیاد خاک بریزی...چون دیگه نمیتونی ببینیش...
بعد هم به زور...تو رو بلند کنند...بعد از چند دقیقه همه چی تموم میشه...
تو هستی...اما اون دیگه نیست...
بعد هم منتظر پنجشنبه ها میشی...که بری باهاش حرف بزنی...
بی آنکه جوابی بشنوی...برمی گردی خونه...باز هم بی او...
باز هم دلتنگی...باز هم...باز هم...باز هم...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 646
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین...هر فریادی که از روی خشم و غضب... به خود م و به دنیا می زنم...
تو از من گله نکن...از من دلخور نباش...
نداشتن تو را باورم نمیشود...
تو فرض کن من بچه ام...و بهانه عروسک را میکنم...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 502
نویسنده : rozbeh92
|
|
شاید تو...خاطره نیمه تمامی بودی در زندگی من...
یا اینکه...سکوت هستی میان نوشته هایم...
دیده نمیشوی ...اما بیکباره طغیان میکنی در من...
من تو را حس می کنم...در میان نگاهم...شاید تو ...
هیاهوی قلب منی...
گاه فریادت میکنم...اماشنیده نمیشوی ...
من تو را لمس میکنم...در میان نفسهایم...
تو کیستی لعنتی...که اینگونه در من خلاصه شده ای...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 580
نویسنده : rozbeh92
|
|
واژه هایم را گم میکنم ...در میان چشمهایت...
وقتی پیدایت میکنم...قافیه ها صف میکشند یک به یک...
در نوشته هایم...در لا به لای غزلهایم...
اما وقتی دوباره ...گم میشوی در خیالم...
گوشه ای مینشینم...و نقش میکنم چشمهایت را...لبانت را...حتی نفسهایت را...
بهت جان می بخشم...با خون رگهایم ...
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1393
بازدید : 1386
نویسنده : rozbeh92
|
|
نفسم بند میشود بی تو...
می فشارد دل بیقرارم را...
در این لحظات بی جان... میشکند قلبم بی صدا...
میسوزد جسمم...جانم...همه وجودم...
تو بیا باران باش...بر این جسم گذاخته...
میسوزم بی آنکه شعله ور شود جسمم...
میشکنم...بی آنکه بشکند جسمم...
میمیرم...بی آنکه درون خاک دفنم کنند...
نوشته شده در سهشنبه 25 آذر 1393
بازدید : 1397
نویسنده : rozbeh92
|
|
مثل مرده ای شده ام...که چیزی حس نمیکند...
فقط میترسم چشمهایم را ببندم...
شاید تو بیایی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید