نوشته شده در یکشنبه 19 بهمن 1393
بازدید : 713
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاه حس میکنم... خودم را گم کرده ام...
در میان جنگلی از خاطره...در لا به لای پیچکهای سر به آسمان کشیده...
و گاه تو پیدایم میکنی...لبخندی می زنی...نفسی میدمی در جانم...
و دوباره می روی...و من باز گم می شوم در آسمان نگاهت...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1408
نویسنده : rozbeh92
|
|
این روزها ...به آن روزهای با هم بودن فکر می کنم...درگیرم با تو و عشقت...
تو هم در جنگل خاطراتمان گاهی پیدایت می شود؟
تو هم همان آهنگ های همیشگی را گوش می دهی؟
هنوز می آیی در کوچه دلتنگیمان؟
راستی راه خانه مان را از یاد نبرده ای؟
اما من هنوز گاهی به عکسهایت نگاه می کنم و اشک میریزم...
و تو ...دیگر حتی اگر مرا ببینی نخواهی شناخت...
از بس در نبودت پیر شده ام...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1483
نویسنده : rozbeh92
|
|
می سراید باد...در پشت نگاه ماه مینوازد قاصدکی عریان...
ودر پس دلواپسی شاخه ی خشک انار...
چه زیبا میرقصد ...کسی که رقص را نمی داند...
در پشت سنگینی نگاه غمناکش...شقایقها میگریند...
و تو میخوانی برایش...دل اینجا تنهاست...
عشق سرگردان است...
زیر رگبار غرور سنگها...جان میدهد آسمان...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1385
نویسنده : rozbeh92
|
|
مرا ببوس گـاهـی...به دور از چـشـم ابـرهـا ...
وقتی در نگاه ماه...می توان بغض کرد...
مـيـتـوان بـاريـد...
و گاهی دور از چـشـم ماه هـم...
مـيـتـوان روشن کرد...جنگل سیاه نفرین شده ام را...
و گاه می شود آب شد...و دریا شد...و مـيـتـوان موج داشـت...در میان نگاه سوخته باران...
امـا گـاهـی...به دور از چشم گذشته ...به خاطرات حک شده در قلبم...
نـمـيـتـوان امـروز را...
پـشـت هـيـچ فـردای زیبایی پـنـهـان کـرد ...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1431
نویسنده : rozbeh92
|
|
در نگاهم رودخانه ای می خروشد از مستی...
پر از خاطره های دیوانه...سرشار از آدمک های گیج و منگ...
که حتی خواب شان را کسی ندیده ..می لولند...مثل کرم شب تاب میان مرداب...
و من اینجا...لبخندی سر از شانه هایم درآورده...
که در میان باغ هلو...به دنبال سیب میگردد...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1401
نویسنده : rozbeh92
|
|
به دروغ می شود گفت...دوستت دارم...
و به دروغ می شود عاشق شد...
و در کنار دروغ می توان زندگی کرد...
اما عشق را وقتی به دروغ ...در نگاه خسته غم زده شقایقی تنها معنا کردی...
تو چه می کنی...با رگبار بغض و طوفان نگاهش...
نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393
بازدید : 1450
نویسنده : rozbeh92
|
|
صدایم کن...با هر نامی که می خواهی...
و مرا در افسون مبهم یک دروغ زیبا ...در آسمان رهایم کن...
و دوباره دستم را بگیر...و در گوشم نجوا کن...دوستت دارم...
آنوقت ببین...با این دروغ دلنواز...چه زیبا میرقصانم باد را...
در پریشانی گیسوانت...
نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393
بازدید : 1475
نویسنده : rozbeh92
|
|
راستی بیا...
به دروغ خودمان را به خواب بزنیم ...و در میان هیاهوی موهای پریشان مردی... که خود گم شده است کمی به دنیا بخندیم...
اما من ...خود گم شده ام... انگار در تو...و در اطرافم ...
من در خیال سروده هایم گم شده ام ...میدانی لعنتی...
نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393
بازدید : 1431
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو یک دنیا را برایم جا گذاشته ای...
تو یک شهر غریب را برایم ساختی...
تو...مرا در شلوغی یک گوچه رها کردی...
و من سرگردان شده ام...که چظور تو را پیدایت کنم...
در میان گلهایی که هنوز شکوفا نشده اند...
نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393
بازدید : 1437
نویسنده : rozbeh92
|
|
چقدر باید دوام بیاورم...
و چقدر باید بگذرد ...تا من بوی تن کسی را که... دوست داشته ام از یاد ببرم...
و چقدر باید بگذرد تا بتوانم... دیگر او را دوست نداشه باشم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید