نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 700
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی برایت شکوفه ها گل می کنند...
می توان برای عشق دست تکان داد...
و به شقایقهای عاشق بوسه زد...
نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 524
نویسنده : rozbeh92
|
|
اینجوری نگاه نکن...
راستی به عکست که خوب نگاه می کنم... عکس روز های اول...یادت هست که با خنده میگفتی عاشقتم... الان به حرفت رسیدم که هر چه گفتی دروغ بود... حالا نه فکری در سرم...و نه دلی دارم... ویا حتی نگاه عاشقانه ای...که مشغول کسی باشد... شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسم بی تو...فقط قدم میزنم من و خاطره هایت...در میان دروغهایت...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 521
نویسنده : rozbeh92
|
|
ای آرزوی نافرجام...دیدی آخر چه شد...
دیدی آخر چه بر من گذشت... گوش کن ناله هایی... که بر میخیزد از زبانم...
ای آرزوی شیرین من...زورم به سرنوشت لعنتی نرسید این بار...
زمینم زد ...استخوانهای وجودم را تکه تکه کرد...قلبم را زیر پوتین هایش لگد کوب کرد...
می بینی آرزو...مگر من خواسته ام چه بود...مگر بی جا خواسته بودم کسی را...
آرزو جان...تو در حق من لطف کردی...تو هر آنچه خواستم دادی...
تو عشقی را که مرا مست خودش کرده بود...بهم تقدیم کردی...
در روزی بارانی...در روزی پر از عاشقانه های شیرین...
اما این سرنوشت لعنتی ... چشم دیدن خوشبختی مرا نداشت...
ببین آرزو...یادت هست اولین باری که او را از تو خواستم...
حالا بیا منو ببین...ببین چقدر سرخورده و رنجور شده ام...
پاهایم دیگر توان حمل مرا ندارند...دستانم میلرزند...لبانم خشک و بی روح شده اند...
آه که چه بگویم از این سرنوشت...
پنجمین سالروزازدواجمان... اولین سالگرد فوت عشقم شد...لعنت به این سرنوشت...
و لعنت بر این قسمت... آرزو به دل ماندم تا ابد...ای آرزوی شیرین و دلنشین...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 1130
نویسنده : rozbeh92
|
|
حسودی نکنی عشقم...
در نبودنت عاشق خاطره هایت شده ام...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 549
نویسنده : rozbeh92
|
|
نمی دانم آخر این دلتنگی هاچیست... به کجا خواهد کشید راز عشق آدمیان ... !
گویی دنیا پــر شده از قاصدکهایی که ... راهشان را گـــم کرده اند...
گیج مانده است عشق...در این آشفته بازار بیقراری...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 854
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی وقتا...لازمه به چیزی فکر نکنی...به افکارت استنراحت بدی...
خودت هم دراز بکشی...رو به آسمان...و ستاره ها رو بشمری...دستت را زیر سرت بگذاری...
به تابش ماه نگاه کنی...و بهش بگی امشب شب منه...امشب همه چی تعطیل...
دلتنگی...بیقراری...فکر کردن به یار...به دغدغه های نیمه باز...همه و همه تعطیل...
آنگاه بلند شی...یه لیوان داغ بریزی... بری پشت پنجره...و به آرزوهایی که پشت خیالت صف کشیده اند بخندی...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 602
نویسنده : rozbeh92
|
|
راستی می شود ...برای یک بار...فقط یک لحظه...
آغوشت را به من بدهی...
البته حرفی برای گفتن ندارم...اما گوش شنوایی دارم برای گفته هایت...
تا بحال امتحان نکرده ام...فقط شنیده ام از دیگران...در آغوش کسی بغض کردن صفایی دارد...
راستی می شود من بغض کنم...و تو بگویی جان و دلم چرا بغض کرده ای...
می شود من بگویم خدایا ؟
و تو بگویی جانم...می شود؟
آخه دلم بد جوری لک زده...برای شنیدن این جمله...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 597
نویسنده : rozbeh92
|
|
این چهره به ظاهر خندان را ببین...
ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﻫﺎی بلورین را میبینی...
ﻫﻤﻪ از عشق توست...
از ندیدنت...از خاطره های نصفه و نیمه مانده ات...
از داغ غم غریبی من...
از پرواز شبانه ات...از تنهایی من است...
تو نگران نباش...داردعادت می کند این دل شکسته...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 533
نویسنده : rozbeh92
|
|
در ميــان اين همــه چشـــم ...در انبوه ذلال بیقراری عشق...
فقط نگــاه توست...فقط عشق به توست...
مرا بـی نياز می سازد...
از هر نگــاهی...
و بی نیاز از هر عشقی...
فقط کمی دلتنگ می شوم ...وقتی به نزدیکی خانه ات می آیم...
وصدایت میکنم...اما تو جوابی نمیدهی...
نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 550
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی نیستی...آنچه از تو به جا مانده است...
و خاطره ای که هر از گاهی... تو را به من دیکته می کنند...
و بادی که از سوی تو می وزد در اتاقم...پس می زند پرده های پنجره را...
تا من خلوت کوچه ها را دوباره ...در نبودنت ببینم...
باد می آید...برگها میگریزند...ابرها ناله میکنند...
و من بغض میکنم...و گلویم را از درد بی کسی چنگ میزنم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید