نوشته شده در یکشنبه 07 تیر 1394
بازدید : 462
نویسنده : rozbeh92
|
|
صدای باد ...ترانه سرای شبهای من است...
و آن طرف...در پس توی میخانه ای...یک نفر فریاد میزند ...
شمع ها را خاموش کنید...ماه از پشت ابرها بیرون آمده...
بوی زندگی می آید...
اما من...جای مانده ام...از این غافله عشق...
کجا ...دور تو می گردم...
نوشته شده در یکشنبه 07 تیر 1394
بازدید : 478
نویسنده : rozbeh92
|
|
حال و هوایم گم شده انگار...
فرار می کنم از شتاب این روزها...روز به روز...و ماه به ماه...و فصل به فصل...
اما هر چه کردم...نتوانستم زودتر از تو ...به دنیا بیایم...
نوشته شده در یکشنبه 07 تیر 1394
بازدید : 511
نویسنده : rozbeh92
|
|
هنوزلحظه هایی هست ...که تورا در ذهنم بپرورانم...
درگذشته ای خیلی نزدیک...که بی هیچ دغدغه ای ...در آغوشم بخواب رفته بودی...
کاش میشد این لحظه ها را...دوباره ساخت...و دوباره زندگی کرد...
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد 1394
بازدید : 501
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو را دیدم...میان جنگلی از عشق ...مسیرم را عوض کردم ...
میان شاخه پیچیدم...درون ساقه لغزیدم...
قدم را تند تر کردم... خودم یادم نمی آید...
کجای غصه خوابیدم...
نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394
بازدید : 484
نویسنده : rozbeh92
|
|
در سکوت دستهای تو...تنم می لرزد...
در نگاه غم آلود تو...دلم می شکند...
لبخندی بزن...چیزی بگو...
ای پرستوی آسمان من...
نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394
بازدید : 483
نویسنده : rozbeh92
|
|
عشق من...جان من...میخواهم بگویم...
نه...فقط می خواستم...در امتداد نسیم...
قلبم را به گيسوانت ببافم...
تار به تار...و گیسو به گیسو...
گره بزنم... تا هر شب...تو قلبم را...
تار به تار....و گیسو به گیسو...باز کنی در چشمانت...
و من در نگاهت ...آرام و بیصدا...مثل حبابی مست...
بلغزم بر گونه هایت...
همین...همین کافیست...
نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 565
نویسنده : rozbeh92
|
|
ﺳﻼمی ﺑﻪ گرمی اشکهای روی گونه ات...
این بار آمده ام...
تا در کنار پیچکهای سر به آسمان کشیده...کمی بنشینم و برایت بنویسم...
ﺗو به آرامی اما با نفسهای گرمت ...با کلماتم بازی کن...
ببین ﺷﮑﻮه ﻫﺎﯼ ﺩلم چه خرامان مینوازد برایت...
ﺩﺭ ﺗﺮﻧﻢ ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ...و از یک روزنه پر پیچ و تاب...
بخوان عشق شیرین است...
عشق دیوانگی دارد...و عشق زمین گیرت میکند...
بخوان من عشق دادم...تو عشق را گرفتی...
اما حال تو و عشقت کجایید...
که من اینجا ...در لا به لای همان پیچکهای نگاهت ...سرگردان مانده ام...
باز هم بخوان...عشق نفرین شده من...
نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 495
نویسنده : rozbeh92
|
|
لعنتی میخندی؟مگر نمیدانی بر من چه می گذرد؟
گاه خیس می شوم در هوایت...
و گاه راهم را گم می کنم به تو...و گاه پر پر میزنم بر سر کویت...
و گاه نفرینت می کنم...که چرا تنهایم گذاشتی...
نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 522
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو با کدام هجوم خاطره آمدی بسویم...
و حال ...با کدامین باد خواهی رفت...
چه ابرتيره ای در تو شکل گرفته... و در سینه من بغضی مینوازد برایت...
كه هر چه کنم نمی شکند...و تو هر چه کنی نمی باری...
نه دل تو وا می شود...و نه من بغض رها...
راستی بیا به دروغ بگو دوستت دارم...تا شاید آسمان بگرید برایم...
نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393
بازدید : 593
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی تو قدم بر می داری...و من میشنوم صدای گامهایت را...
آمدن و رفتن...برایم مهم نبود...فقط میشنیدم ...صدای نفسهایم را همراه با صدای گامهایت...
اما لبخندت...وآن تبسم همیشه گی و چال های گونه ات...
زیباترین دلیل لبخند ماه است بر آسمان...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید