نوشته شده در دوشنبه 18 اسفند 1393
بازدید : 546
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو میدانی ...که من دلواپس فردای خود هستم...
مبادا گم شود یادت...مبادا راه عشقت را نجویم من...
مبادا تو روی...من جا بمانم ...جان دهم بی تو...
مرا مگذار تنها در نگاه باد...که ویران میکند عشق و امیدم را...
نوشته شده در دوشنبه 18 اسفند 1393
بازدید : 641
نویسنده : rozbeh92
|
|
کــاش مـــی دانستی... چقـــدر دلـــم برای صدای قدمهایت ...
برای گرمـی نفسهایت...برای مهربانی صدایت تنگ شده عشقم...
ای کاش می دانستی...چقدر بیقرار نگاه عاشقانه ات هستم...حال که دانستی می آیی؟
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 658
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی باید زیر باران ایستاد...و به آسمان نگریست...
اونوقت فریاد بزنی... من دلم پره ...من دلتنگم...من بغض دارم...
لعنتی تو چه مرگت شده...که اینگونه داری میباری...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 724
نویسنده : rozbeh92
|
|
دست به کمر ایستادی...و برای من خط و نشان میکشی...
تو معنای نگاه مرا نمیدانی...اگر میدانستی اینگونه...
با احساس من بازی نمیکردی...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 576
نویسنده : rozbeh92
|
|
یک بار گفت...میروم از پیش تو...
و دنیا همیشه اینطور نمی ماند ...
یکـ روز هم او رفت...
و من روز و شب هایم ...مثل مار زخمی به دور خود میچیچم...
می بینی چه به روز و حال من آورد... آن کسی که همه تب و تاب من بود...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 580
نویسنده : rozbeh92
|
|
سهم من از تو چه بود ...که اینگونه دگرگون شده ام...
روزهای دلتنگی را به دنبال تو می گردم...
و شبها به دنبال میخانه ای که مستم کند...
این بیقراری چیست...که مرا می برد تا مرز جنون...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 555
نویسنده : rozbeh92
|
|
زندگی در کنارخاطرات مه گرفته تو ...
یعنی زیر آسمان آبی ترانه... به گناه آلوده باشی...
و آنگاه در جنگلی از خاطره...
ریسمانی باشد که مردی ...خود را از شاخه ای می اویزد…
و یا میان دود سیگاری گم شدن...ودر فاصله غم انگیز آغوشی تب دار غرق شدن...
من در اندوه جان دادن ...خاطرات با تو بودن مانده ام...گریزی نیست از تو...
خط به خط...سطر به سطر...و قافیه ها را ...من به تو باخته ام...می دانی؟
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 556
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاهی وقتا...چشمهایم به دنبال تو می گردند...
دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد...
خیره به چشمهایم نگاه کنی...
و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم ...که دارم از ذوق نگاهت می میرم...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 635
نویسنده : rozbeh92
|
|
چشم بر هم گذاشتن...گریز از یک گناه است...
و گاه هر فریاد... گریز از یک درد ...
و پناه بر عشق یعنی ...گریز از یک تنهایی عذاب آور...
و اما افسوس که تو...هیچ گریزگاهی برایم جای نگذاشتی...
نوشته شده در یکشنبه 17 اسفند 1393
بازدید : 634
نویسنده : rozbeh92
|
|
هنوز هم...
چشم براه تو مانده ام...
نمی دانم روزی می آیی؟
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید