نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393
بازدید : 1667
نویسنده : rozbeh92
|
|
دیگر نه ماه...و نه خورشید...و نه ستاره ها برایم معنا ندارند...
تنها دلیل من تویی...که چشمها یت ماه آسمان ...
و خودت...دنیای منی...
وقتی ندارمت...دنیای من مرده است انگار...
نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393
بازدید : 529
نویسنده : rozbeh92
|
|
هنوز در تب تو داغ مانده تنم...
در انتظار یک بوسه ام که آرامم کند...
نه تو می آیی...نه این تب لعنتی رهایم می کند...
چه گناهی دارد چشمهایم...که بی خواب مانده است برایت..
نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393
بازدید : 611
نویسنده : rozbeh92
|
|
این روزها بهانه تو را می گیرم...
نگاهم...سياهي چشم هايت را ...وسرم شانه هايت را...
تنم گرمی آغوشت را...اما ندارم از تو نشانی...ای بی خبر از من...
میان باغ انار گیج مانده ام...به دنبال سیبی که طعم تو را دهد...
در لا به لای ساقه های مست یاسها...به دنبال نارنجی هستم...که بوی دستانت را بدهد...
به عشق بويدن دستهاي تو...هر شب مبوسم نگاه سرد عکسهایت را...
نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393
بازدید : 1257
نویسنده : rozbeh92
|
|
بعضی وقتا ...
ازت دلگیرم... با عصبانیت میگم رفتی به درک...
اون موقع ...یاد آغوش مهربانت...و نغسهای گرمت...بوی عطر گیسوانت ...
دیوانه ام می کند...و دوباره حرفم رو پس می گیرم...
و ای کاش تنهایم نمی گذاشتی عشقم...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1428
نویسنده : rozbeh92
|
|
نمیدانم بر من چه خواهد گذشت بی تو...
ببین... آرزوهایم بی رنگ شده اند...
چشمانم دیگر نمی دوند به دنبال خاطراه ای مست...
دیگر قلبم نمی رود به جایی که آخرین قرارمان آنجا بود...
اما فقط شبها... با ترس به عکسهایت می نگرم...که نکند آنها هم بروند از خیالم...
آنوقت من بمانم و...شهری بی تو...تنهای تنها...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1670
نویسنده : rozbeh92
|
|
عشقم...من هر روز و هر شب.. نگرانت میشوم که چه میکنی؟
گاه پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم نامت را...
و گاه نفرینت میکنم...که چرا تنهایم گذاشتی...
چرا...چرا...چرا مگر من چه کرده ام...که اینگونه باید عذاب بی تو بودن...هر روز مرا بکشد...
و خیالت بیاید و مرا دوباره زنده کند...برای یک روز بی تو بودن دیگر...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1516
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو همه معادله های زندگی مرا ویران کردی ورفتی...
تو رفتی و تمام لبخندهای مرا با خود بردی...بی آنکه بدانی...
تو آنقدر ساده و بی صدا رفتی...که گنجشکها هم رفتنت را باور ندارند...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1723
نویسنده : rozbeh92
|
|
بی تو ...کنار این خاطره های لعنتی نشستن دل میخواهد...
که من ندارم.... باور کن...
گاه فراموش می کنم انگشتم در میان دندانهایم زخم شده است...
از تو چه پنهان...هنوز هم وقتی به چشمانت می نگرم...
دلم می گیرد...دستانم میلرزند...اشکم سرازیر می شود...
اما بعد با صدای بلند میخندم...که این چه شوخی مزخرفی بود...
که با من کردی...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1508
نویسنده : rozbeh92
|
|
خداحافظ...
آخرین کلامی که از تو شنیدم ...و باز قصهی تلخ بی تو ماندن...
و آن جنگل بی انتهای شقایقها...
که تو را از خلوت من می دزدند... آسمان و ستاره ها...
وقتی شیشه ها را یکی یکی میشکستم...
و میگریستم برایت...تو مبهوت توی آیینه نگاهم کردی...
و آرام آرام در هم شکستی...نگاه خسته مرا...
بغض دردناک را بی تو میبلعم... و به دروغ لبخند میزنم برایت...
که تو تنها عشقی هستی که میخواهم...
نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393
بازدید : 1637
نویسنده : rozbeh92
|
|
آرام می آیم...
همان جای همیشگی... راس همان ساعت...
با همان شوق که می دانی... مثل همیشه با تو حرف می زنم...
برایت از خاطره هایم تعریف می کنم ...آنقدر حرف می زنم تا خسته شوی...
آنگاه...مثل همیشه آرام و بی صدا می روم...
بی آنکه تو چیزی بگویی...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید