نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 699
نویسنده : rozbeh92
|
|
اَگـر بدانی در دنیـای کــسی هستی...که بی تو نفس نخواهد کشید...
و صــِدای قــلبـش... شقایقها را به گریه وا میدارد...
باز هم بی تفاوت می گذری؟
یا اینکه خود را در میان... آغوشش رها خواهی کرد...
برا ی یک عاشقانه دلنشین...
نوشته شده در جمعه 08 اسفند 1393
بازدید : 818
نویسنده : rozbeh92
|
|
گاه چشم هایم با تو سخن خواهند گفت...
ا ما تو عشق مرا کجا جستجو می کنی...چشم به لبانم داری...
منتظری چیزی بگویم...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 2193
نویسنده : rozbeh92
|
|
ببین لعنتی؟
الان دوست دارم ...زبانت را از حلقومت بکشم بیرون...
دلم میخواد اینقدر توی سرت بکوبم ...تا چشمانت جایی را نبینند...
دوست دارم اونقدر گلویت را بفشرم ...تا چشمانت از حدقه بزند بیرون...
اما حیف...زورم بهت نمیرسه روزگار...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1579
نویسنده : rozbeh92
|
|
سکوت کن نازنینم...حرفی نزن ...فقط بگذار خیره شم به چشمان تو ...
پلک نزن... چیزی نگو...تا نرود تصویر نگاه تو...
آرامش آغوشت...حس نفسهایت...همین برایم کافیست دلبرم...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1672
نویسنده : rozbeh92
|
|
همیشه حضور نداری...اما گاهی در لا به لای خنده هایم... که پیدایت می شود...
گریه ام میگیرد...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1673
نویسنده : rozbeh92
|
|
میخواهم بگویم برایت...اما از چه...
از کابوس های شبانه ام ...که وحشیانه هجوم می آورند...
و یا در سکوت گنگ خاطراتی که ...نصفه و نیمه مانده اند...
گم می شوی... در ابهامات پیچ در پیچ مغزم ...
من باورت کرده بودم ...که تو تنهایم گذاشتی...
نوشته شده در پنجشنبه 07 اسفند 1393
بازدید : 1691
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی از تو می نویسم...گاهی فراموشم می شود که نیستی...
چه کنم ؟
حرفهایم مچاله می شود...
شعرهایم گم می شوند...و قلبم همچنان می تپد برایت...
وقتی از تو می نویسم...و تو نمی خوانی...دلم تنگ می شود...
نوشته شده در چهارشنبه 06 اسفند 1393
بازدید : 1729
نویسنده : rozbeh92
|
|
در بـــاور یک دروغ شیرین...دوستت دارم...
و با دیــدن هـــر بــامــداد رنگین...
و با هراتـفــاق ســاده ای ...که می افتد در نگاهت...
زیباست و تـکــرار نـاپـذیـر ...در نفسهایت غرق شدن...
و دست و پا زدن در خاطراتت...
نوشته شده در چهارشنبه 06 اسفند 1393
بازدید : 1567
نویسنده : rozbeh92
|
|
وقتی خورشید آرام و خسته بخواب میرود...وقتی ﻏﺮﻭﺏ... پر هیاهو میتازد بر نگاهم...
وقتی هجوم خاطرات شب را میدزدند از چشمانم...
در رویای خیس یک غنچه ناشکفته...گلی از دور می آید بسویم...
دست و پا میزند...عطر نفسهایش فضای شب را عطر آگین کرده است...
رویای گیسوانی که پریشان شده اند...
و گلهای کاغذی که میرقصانند... نگاه ماه را در چشمانت...
بیا...شتابان نه...آرام و خرامان بیا...
بر هم نزن آرامش قلبم را...که دل خوش کرده است به آسمان...
نوشته شده در چهارشنبه 06 اسفند 1393
بازدید : 1616
نویسنده : rozbeh92
|
|
این بار تو صدایم کن...در باور یک دروغ کهنه...
طوری که باورم شود ...نامم را صدا می کنی...
وقتی مرا صدا می کنی...قلبم می ایستد...پاهایم میلرزند...
نگاهم پریشان می شود...ذوق میکنند چشمهایم...
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید