پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
در آغوش کشیدن نفسهایت
نوشته شده در شنبه 02 اسفند 1393
بازدید : 1426
نویسنده : rozbeh92
 

چشمهایت...گیسوانت...صدایِت...بوسیدنِ خیالت...
در آغوش کشیدنِ نفسهایت...
و حتی...فکر کردن به تو...به من زیباترین آرامش را میدهد...این را میدانی؟




نگاهی داری به وسعت آسمان
نوشته شده در شنبه 02 اسفند 1393
بازدید : 1448
نویسنده : rozbeh92
 

نگاهی داری به وسعت آسمان...
قلبی داری تسکین دهنده درد...اما من...
گلویی دارم پر از بغض...دستانی دارم لرزان...
قلبی دارم پر درد...نگاهی دارم رو به آفتاب...
که همیشه گله دارد از آسمان...




همچنان می نویسم
نوشته شده در شنبه 02 اسفند 1393
بازدید : 1468
نویسنده : rozbeh92
 

همچنان می نویسم... بدون این که عشق کسی باشم ...و یا حتی در یاد کسی …
همچنان مینالم...و بدون آنکه کسی بداند دردم را...
و من همچنان ...در انتظار معجزه ای هستم از آسمان...

 
 
 



دیگر تعطیل شده است
نوشته شده در شنبه 02 اسفند 1393
بازدید : 1407
نویسنده : rozbeh92
 

دیگر تعطیل شده است...
آسمان رنگین ترانه های عاشقانه گناه آلود...
وقتی اینجا...مردی خود را در سایه شاخه های ...یخ زده به دار می آویزد...
و با فریاد سیگارش دود میشود نگاهش...دیگر تعطیل شده...
اندوه جان دادن خاطرات ...تعطیل است...دکان می فروش مست...




گاهی وقتا مجبورم
نوشته شده در شنبه 02 اسفند 1393
بازدید : 1555
نویسنده : rozbeh92
 

گاهی وقتا مجبورم...
دستهایت را نقاشی کنم...و انگشتانم را میان آنها جای دهم...
و گاه مجبورم...چشمهایت را ترسیم کنم...تا نگاهم کنی...
و آنگاه اشکهایم جاری شود...و چشمهایت پاک شود از کاغذهایم...




به ظاهر اشکهایم نگاه نکن
نوشته شده در جمعه 01 اسفند 1393
بازدید : 1484
نویسنده : rozbeh92
 

به ظاهر اشکهایم نگاه نکن...
دارم خون گریه میکنم...




از سرود بی پرچم قاصدکها میترسم
نوشته شده در جمعه 01 اسفند 1393
بازدید : 1624
نویسنده : rozbeh92
 

من از غروب مه گرفته آسمان می ترسم...
من از ناله شقایقها می ترسم...
من از سرو به آسمان کشیده میترسم... 
از سرود بی پرچم قاصدکها میترسم...
من از امروز...از فردا...من از دنیا میترسم... 
میخندم...به روزگار خود...که از روزها میترسم...




روزها می آیند و میروند
نوشته شده در جمعه 01 اسفند 1393
بازدید : 2363
نویسنده : rozbeh92

 

روزها می آیند و میروند...فصل ها هم می آیند می روند...
و تمام می شوند و دوباره شروعی دیگر...
اما تمام شدنی نیست ...فصلِ رفتن تو... و تنهاییِ من …




دیگه زورم به زندگی نمیرسه
نوشته شده در جمعه 01 اسفند 1393
بازدید : 2928
نویسنده : rozbeh92

 

برای بعضیها ...
تـوزنـدگی یه جایی هـست... بعداز کـلی دویـدن و دویدن و نرسیدن...
تر مز می کنی...نگاهی به آسمان میکنی...
یه نگاه هم به دور و برت میندازی...یه کنج دنج و خلوت پیدا می کنی...
دستهاتو روی گوشت میزاری...زانو در بغل می گیری ...
و میگی ...دیگه زورم به زندگی نمیرسه...خسته شدم...خسته...




همه کوچه باغها را رنگ تاریکی زده اند
نوشته شده در جمعه 01 اسفند 1393
بازدید : 1484
نویسنده : rozbeh92

 

راستی از وقتی که رفتی...در این جا باران نمی بارد...
درشهر ما...همه کوچه باغها را رنگ تاریکی زده اند...
از روزی که رفتی...عشق خرناس می کشد...و آسمان برای خودش آواز میخواند...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید