|
|
|
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 1392
نویسنده : rozbeh92
|
|
در اضطراب لحظه های... زخم خورده ای هستم... كه روزهاي رفته در آن بود... نا پیداست عاشقانه هایی... که نیمه کاره ماندند... از هم شكافتم همه خاطره ها را...رفتم میان قلبی که نمیتپد... اما از آنچه در آن بود ...حیران ماندم و پریشان... گوشه ای از آن...خودم را دیدم ...که زانو در بغل دارم... شب تیره به یکباره ایستاد...و من خیره به پنجره کلبه عشق...نقش میکنم چشمانت را... با جنبش برگهای خزان ... پيكر خسته من محو گیسوان زیبایت بود... که به یکباره ...با ران همه چیز را شست و با خود برد... و من ماندم و ...همان خاطره های نیمه کاره...
|
|
|