|
|
|
نوشته شده در شنبه 08 آذر 1393
بازدید : 910
نویسنده : rozbeh92
|
|
نوشته هایم را نذر آمدنت کرده ام... با کمی غزل... و یک مصرع شعر... نمی دانم چرا ... برای چه...مگر تو را میشناسم؟ که اینگونه...یادت...هوایت عاشقت ترم میکند... راه افتاده ام...در میان عاشقانی که گل به دست میروند... اما من... نه نامی و نه نشانی از تو دارم...فقط یک نگاه مبهمی از تو در خاطرم مانده است... نه فانوسی...و نه شمعی...و نه ستاره ای که نشانم دهد تو را... من سرگردان می مانم اگر پیدایت نکنم... تو هم بیا...بین این همه آواره...من یکی از آنها هستم... هر جا که دیدی عاشقی...گم کرده راهش را...بدان که اون منم...
|
|
|