|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 04 دی 1393
بازدید : 639
نویسنده : rozbeh92
|
|
پیدا کردن شمعی...میان لامپ های رنگین... شکستن شیشه ای بی رنگ و شفاف...بر روی برگهای نم دار گلی خیس... قدم زدن زیر باران...همراه با قلبی پریشان...در افکار پیچ در پیچ آواره شدن... خوابیدن روی ملحفه اتو نشده ...بالشتی خیس ...سقفی پر از خاطره... فرو ریختن آوار کهنه بر سر...خونین شدن از تفکرهای وحشی... برداشتن تکه زغالی ...آتش حسرت تنهایی...و یک فنجان چای داغ... وباز هم تو...در برابر چشمانم...با تبسم نگاهت...و من این سو... با چشمان خیس...و لبی خندان...آمدن خیالت را...به استقبال می نشینم...
|
|
|