|
|
|
نوشته شده در دوشنبه 29 دی 1393
بازدید : 626
نویسنده : rozbeh92
|
|
سکوتی تلخ ...در میان چهره ام خفته است...وقتی خاطراتت را برایم می خوانی... بغض میکند نگاهم......و آئینه در هم میشکند چشمانم را... قدم به قدم در میان...باغهای انار و سیب رها شده ام...نه سیبی مانده بود و نه اناری... فقط من بودم و شاخه های خشک بید...آنها هم از تنهائی خود میگریستند.. و من بهت زده فقط اشکهایم را میبلعیدم...که عمر من چه شتابان میگذرد بی تو...
|
|
|