|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 04 دی 1393
بازدید : 472
نویسنده : rozbeh92
|
|
منتظر بودم بیاید...ساعت ها گذشت... دل شوره و اضطراب...افکار آشفته...ترس از انتظار بیهوده... نگران از وزش بادهای وحشی...رعد و برق سهمگین...همه و همه ترس ترس ترس... ترس از نیامدن تو...ترس از بارش باران...و طوفان ناخوانده...که بشکند شاخه ها را... در و پنجره ها را به هم بکوبد...و عاقبت سقف خانه چکه کرد... چشمانم خیس شد و از خواب پریدم...و تو به خوابم نیامدی...
|
|
|