|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 04 دی 1393
بازدید : 464
نویسنده : rozbeh92
|
|
تو..آری تو...شاپرک تنهایی شبهای من... آری با تو ام...شقایق لحظه هایم... تو...تویی که همه وجودم را وقف تو کرده ام... آری تو...رخساره ...یکی از نامهای تو...که دنیا را به رخسارت نمی فروشم... تو...همسرم...نفسم...زندگیم...اما چه بگویم به خدای خودم... که تو را از من گرفت...و من ...تنها...بی آنکه گله ای از کسی کنم... فقط دلم برای تو میتپد...تویی که نیستی...نفس نمیکشی... میان آغوش خاکی سرد... و من اینجا...درون اتاق عاشقانمان...فقط با تو سخن میگویم... بی آنکه جوابی بدهی...بی آنکه اشکهایم را پاک کنی... یادت هست...تا برایم آواز نمیخواندی...خوابم نمیگرفت... حال با ناله خودم به خواب میروم... گاه خودم هم نمیدانم برای چه زنده ام... تو که نیستی...من به امید چه کسی شب را صبح کنم... فردا چه کسی در انتظار من است... اما...چیزی بگویم...فاطمه جانم... هنوز هم صبحها که چشم میگشایم...چشمهایت را در اولین پلک میبینم... و دیگر هیچ...
|
|
|