پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
عشق
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 1418
نویسنده : rozbeh92
تو را دیدم ...مثل همیشه لبخندی برلب داشتی...موهایت را پریشان کردی...دلم پریشان شد...تنها بودی...با همان لباس سفید...باران تنت را خیس نوازش کرده بود...اندام زیبایت بر اثر باران لطیف و دلربا بود...من هم ...مثل همیشه با دیدنت...مست و بیقراری کردم...همانند مرغ عشق دورت میگشتم و با صدایم مستت میکردم...و تو با حالت خاصی شانه میکردی...بیقراری مرا...من غرق تمنا و شور بودم...و تو غرق تماشای من...من آواز عشقمان را سر دادم...به تو گفتم منو عاشق نکن ...دیوونه میشم...منو از خونه آواره نکن...بیخونه میشم...به تو گفتم...نگفتم...به تو گفتم...نگفتم...و آسمان چشمهایت شروع به باریدن کرد...آرام و بی خود نزدیک شدی...مرا در آغوش گرفتی...و سر به شانه هایم گذاشتی...و اشک عشق را سرازیر کردی...و چه حال و هوایی بود...میان جنگل عشق...



مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید