پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
دخترک
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 مرداد 1393
بازدید : 1191
نویسنده : rozbeh92

دخترک گامهایش را آرام آرام بسویم بر میداشت...

و من نفسهایم را آرام ارام بسویش روان میکردم...
دخترک غنچه گلی میان موهایش گذاشته بود...
و من بغض نگاهم را بسویش روان کرده بودم...
دختر می آمد...
و من جان از تنم رها میشد...
آنقدر نزدیک شد...که صدای نفسهایش را حس میکردم...
او نفس میکشید و من جان میکندم...او نگاه میکرد و من دیده گانم پریشان نگاهش بود...
آهسته و آرام لب گشود...ترنم لبانش...شقایقها را به رقص وامیداشت...موهایش را پریشان کرد...گویی موجی میان جنگل برخاست...
قاصدکها از موج موهایش...هل هله کنان میخواندند...ترانه هستی را...
و من همانگونه محو بودم...میان دخترک ...و شقایق...و قاصدک...
اینبار دخترک...غوغا کرد...آوازی خواند...ترانه عشق را میان لاله های آتشین...در اطراف یاسهای بیقرار...
و من بیقرار و پریشان و مات و مبهوت...مانده بودم...
نفسم بند شده بود...
شاید مرده ام...و نمیدانم....

 





مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید