پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بازدید : 1427
نویسنده : rozbeh92
 

بعضی وقتا...خاطراتی هستند...که نه میتونی دورشون بریزی...
و نه میشه نگهشون داشت...سرگردانند در افکارت...اونا رو میبری لب رودخونه ...
میسپریشون به آب...خیالت که راحت شد که ...همراه با جریان آب رفتند...
با خیالی آسوده ...بی هیچ فکر و خیالی...بر میگردی بسوی خانه...
اما تا به خانه میرسی...میبینی دم در خانه چه ولوایی برپاست...
نزدیک میشی...میبینی همون خاطره ها...قبل از تو به خانه رسیده اند...
تا منو میبینند...به بسویم می آیند و مرا درآغوش میگیرند...
و هق هق ناله ها شروع میشود...





مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید