|
|
|
نوشته شده در سهشنبه 28 بهمن 1393
بازدید : 1501
نویسنده : rozbeh92
|
|
با عجله گام بر میداشتم...پرشتاب و عجول... گفتند: کجا اینگونه با عجله... گفتم : زیارت... همه سکوت کردند...و یکی گفت...زیارت آقا میری برای ما هم دعا کن... گفتم: دیشب مرا طلبیده...باید سریع برم... گفتند:برا ما هم دعا کن...خوش بحالت آقا تو را طلبیده... با خودم گفتم: عشقم مرا طلبیده...دیشب بخوابم اومده بود... گفت دلم برات تنگ شده...یه سری به من بزن بی وفا... الان هم دارم میرم سر قبر عشقم...با عجله...
|
|
|